دیروز بابام نشسته بود رو مبل کاملأ جدی داشت اخبار نگاه میکرد یهو صدام میزنه:سرایه...سرایه...
میگم:بعله
میگه:من مُردم واسه ختمم گردو لایه خرماها نذارینا من اصلأ دوست ندار�
منم گفتم:چش�
خو چی بگم.بابای مردم وصیت میکنه پس از مرگم اموالم به طور مساوی بین فرزندانم تقسیم شود حالا بابای ما میگه فرزندم درون خرمای ختم من گردو مگذارید که مرا خوش نمی آید.شانسه..