دیشب مامانم داشت با عمه هام حرف میزد دو ساعت هی اونا میگفتن داداش ِ گودزیلای منو بفرسته پیششون اقامت بگیرن واسه اش ، مامانم زیر بار نمیرفت هی میگفت یه بلایی سر بچه ام میارن دیگه بچه ندارم محاله حرفشم نزنین !!!!
هی از اونا اصرار از مامی ِ ما انکار !!!!
هنوز تو شوک بودم که پس من چی ام اگه بچه اشون نیستم که دیدم مامانم اشاره میکنه به من میگه یه سال دیگه اینو میفرستیم !!!!
من @_@
من @_@
بازم من !! @_@
شری هستم از شیرخوارگاه آمنه ، آی لاو یو پی ام سی