میخوام یه خاطره از سوم دبستان تعریف کنم که از خنده می پکین.
یه روز من و مهدیه تصمیم گرفتیم زیپ کاپشنامونا به هم وصل کنیم.(البته پیشنهاد من بود. چون من یه فکرایی به سرم میزد که اگه بدونین شاخ درمیارین) من سمت چپ زیپمو گرفتم اونم سمت راست زیپشو، به هم وصل کردیم و کشیدیم بالا.....
یهو معلم منو واسه درس صدا زد. هرکاری می کردیم مگه زیپه باز میشد؟!!! گیر کرده بود اساسی. منم هول شدم و پاشدم رفتم پای تخته و مهدیه رو با خودم کشوندم بردم. نمی دونین اون لحظه چه قیافه هایی داشتیم. کل کلاس از خنده رفت رو هوا.... معلممونم می خندید بعدش دعوامون کرد گفت: خدا مرگتون نده!!!