بچه ها با بابامو شوهر عممو بسر عمم نشستیم داشتیم چایی میخوردیم.که بحث بیمارستان شد.
بسر عمم گفت:خیلی شبای بیمارستان بده اصلا صبح نمیشه.خدا هیچ بنده ایشو گرفتار بیمارستان نکنه.
که یدفعه شهر عمم گفت بله یه شب برای عمل کلیه ام بیمارستان بستری بودم این آقا اومده شب بیش من بهش میگم باشو منو ببر دستشویی میگه بگیر بخواب الان صبح میشه.
من که بقیشو نفهمیدم چون داشتم فرشای خونه عممو گاز میگرفتم.
یعنی محبت و احساس مسولیت بسر عمم تو حلقتون.