عاغا تو دانشگاه پام گیر کرده از ده تا پله با سرعت 100km/h با مخ دارم میام پایین من دارم اشهدمو میخونم ،بعد که به سلامت عملیات سقوط رو انجام دادم نگاه دوستم میکنم میبینم چشماشو بسته دستش رو گذاشته رو گوشش جیغ میکشه.بهش میگم چرا چشمو بستی؟ میگه: اخه فکر کردم الانه که مغزت از هم بپاشه چشمم رو بستم که نبینم!!!
میگم: خو دیگه گوشتو چرا گرفتی؟ کثااافت میگه: اخه خواستم صدای ازهم پاشیدن مغزتو نشنوم!!!
منo.0
پسره که داره از سقوط آزاد من میخنده ^-^
.
.
خو الان من با این دوست دلسوزم چکار کنم؟ به نظرتون گوشه عزلت اختیار کنم!!!! و منزوی بشم بهتر نیست؟
اینم دوست جانفشانه ما داریم؟