مریض شدم ، تب دارم در حدِ جامِ خلیج ِ فارس، حالا مامانم اومد بهم یه حالی بده، سوپ ِ شیر که فقط من دوس دارم درست کنه ، ولی خوب چون هیچ وقت نمیپزه بلد نبود. زنگ زد از یکی از دوساش بپرسه. پنج دقیقه اول دستورپخت میگرفت ، بعد بحث کشیده شد به جاهای حساس!!!! خلاصه بعد دو ساعت که خداحافظی کرد و اینا پاشد شام بذازه ، ولی اصن یادش نبود واسه چی زنگ زده بود به دوستش!! آخرم یادش رفت سوپ درست کنه . الهی فداش شم ، ساعت 10شب یادش اومد تازه پاشد سوپ گذاشت برام.
ینی هیچ خونه ای بی مامان نمونه
بنده از همین تیریبون فدا مدای مامان خانمم میشم :)))))))بَهـــــــــله