چن وقت پیشا مامانم و دوستای دبیرستانش به یاد قدیما یه مهمونی گرفته بودن که دوباره دور هم جمع بشن مامانم وقتی که اومد تو خونه مستقیم نشست سر سفره و گف:
اه من چقدر عقب افتاده ام. ..
همه دوستام نوه و نتیجه دارن و من هیچی..
و گف:عباس خاک تو سرت!!!(عباس بابامه)!!
بابامم گف میدونستم از وقتی که دبیرستان جبار باغچه بان میرفتی!
ولی من با همین عقب افتادگیت دوست داشتم!!
!مامانم اول بار نفهمید ولی وقتی فهمچنان نواخت پشت سر بابام که بد بخت پخش سفره شد!!
منم که اینقدر خندیدم قاشوق رف تو حلقم