واقعی و مجازی ندارد ... ،
آن جا قدم به قدم به مرگ نزدیک می شوم اینجا کلمه به کلمه ...
@09369493334 · ۶۸۵ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۷۱۷ رأی)
واقعی و مجازی ندارد ... ،
آن جا قدم به قدم به مرگ نزدیک می شوم اینجا کلمه به کلمه ...
از یاد ...
از دست ...
از حال ...
از رو ...
از بین ... ،
به خودت که می آئی ...
می بینی رفته ای ...
جغد نزد خدا شکایت برد :
انسان ها آواز مرا دوست ندارند .
خدا به جغد گفت :
آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن اند !
دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ ؛
تو مرغ تماشا و اندیشه ای !
و آنکه می بیند و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد.
دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست !
اما تو بخوان ...
و همیشه بخوان ...
که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ ...
مادرم همیشه میگفت :
خدا بزرگ است ،
خیلی بزرگ!
و من همیشه ،
در فکر مورچه هائی که ندیده زیر پا له می کردم ،
من هم بزرگ بودم ،
خیلی بزرگ ...
از من تنها ،
چشمانی مانده
در قابی سیاه ...
که خیره
به دیوار روبرو ،
همانجا که اولین بار مرا بوسیدی ...
مینگرد ...
یک کتاب داستان برمیدارم،
همان که تو برایم خریده بودي ...
میخوانم،
ورق میزنم ،
میخوانم ،
ورق میزنم ،
شاید بفهم�
من کجای قصه ی تو بودم ... !
خیال ِ تو همیشه درد دارد ... ،
وقتی چشم می بندم و صورت َم را میان ِ موهای َت خیال می کنم خیال َم عطر ندارد ... ،
وقتی عطرَت را روی ِ بالش َم می زنم دست های َم التماس ِ موهای َت را دارند ... ،
وقتی نمی توانم موهای َت را لمس کنم کلافه می شوم ... ،
با مشت می کوبم به دیوار ... ،
مشت کوبیدن به دیوار خیلی درد دارد ... ،
خیال ِ تو همیشه درد دارد ...
دنیا مظلومانه نگاهم میکند ...
من اما ،
روسپی گری اش را
بارها
دیده ام ...
نیازی به آینه نیست ...
من ،
قیافه ی تنهائی خودم را میشناسم ...
یک سیب هزار چرخ میخوره تا برسه به زمین ...
قدیمیا میگفتن... الانم میگن!
من میلاد به میلاد تو چرخیدم ،
انتظار کشید�
چرا باز به تو نرسیدم؟؟
چرا ...؟
وقت آن رسیده بود که سفری کنم ..
تا خود ..
تا خدا ...
باید با او به سخن بنشینیم..
مگر نه اینکه او خدای من است ؟
مگر نه اینکه ما بنده ی اوئیم؟
مگر نگفته بود بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را ....
میخوانمش
میخوانمش
بی وقفه ...
جوابی نمیآید
یا خواب است ...
یا
او هم فراموشم کرده...
حتما واسه تو هم پیش اومده ...
اینکه ...
پر از حرف باشی ...
ولی نه برای گفتن ...
میخواهم چیزی بنویسم ...
آن بالا از من عنوان مطلب میخواهد ...
کمی پائینتر اندازه ی قلم ...
دلتنگی نه عنوان میخواهد ، نه اندازه اش را با هیچ قلمی میتوان نوشت ...
بگذریم اصلا نمی نویسم ...
چه کسی می تواند از تنهایی بگریزد...؟
زندگی زخم دارد ...
زخمی کهنه و جانفرسا...
زخمی عمیق و بی دوا ...
زندگی درد دارد !
درد انتظار و نرسیدن ...
درد دیدن و به خود پیچیدن ...
درد سکوت و به گوشه ای خزیدن ...
زندگی اشک دارد !
اشک عاشقی و بیقراری ...
اشک شکستن از بی وفائی ...
اشک فرو خوردن بغض تنهایی ...
زندگی زخم دارد ، درد دارد ، اشک دارد ، بغض دارد ،
و تو
زخم میخوری ، درد میکشی ، اشک میریزی
تحمل میکنی ...
تحمل میکنی ...
تحمل میکنی ...
و روزی
شاید...؟!
ٌازآتش نگو رفیق جان ، نمی دانی آتش چیست ... ! ،
آتش آن است تو را به اسم ِ غریبه صدا بزند ...
این لحظه های ِ سنگین ِ تنهائی دارند به راحتی می گذرند ...
از روی ِ من امّا ...
چه به من نزدیکی ... !
مثل رویا به شب ...
فاصله ...
فقط دیوار ِ پلک ِ چشم ِ تر ِ من ...
که تو همیشه بیداری ...
.
.
.
راه چه طولانی ...
دل ِ من چه بی تاب ...
بی فرصت ِ برگشت ...
بال ِ این پرواز باش .
یادم هست ...
همیشه یادم بماند ...
که مقصود ...
خدا شدن است ...
وقتی که نیستی ...
چقدر گریه چشم های ِ مرا زیبا نمی کند ...
حتیّ خدا مثل یک حسرت بغض شده می ماند وقتی که نیستی ...
وقتی که نیستی ...
کمتر شنیده میشوم ...
مثل ِ گریه ی ِ یک کودک ...
برای ِ نخوابیدن ...
یا شاید ...
مثل ِ فریاد ِ مبصر ِ کلاس ...
برای ِ ساکت شدن ...
آآآآآآه از وقتی که نیستی ...
عامل ِ بی تفاوت شدن فاصله ی ِ به وجود آمده نیست ... ،
حوصله ی ِ از بین رفته است ...