دو روز مونده به امتحان :
دو ساعت درس میخونی ، ساعتو مییبینی پنج دیقه گذشته :!
بعد همین ساعت ، دو ساعت مونده به امتحان که میخای بخونی مثه برق و اد میره .
واقن که، ساعت عقده ای (-_-)
@sajjadh2ss · ۸۳ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۹ رأی)
دو روز مونده به امتحان :
دو ساعت درس میخونی ، ساعتو مییبینی پنج دیقه گذشته :!
بعد همین ساعت ، دو ساعت مونده به امتحان که میخای بخونی مثه برق و اد میره .
واقن که، ساعت عقده ای (-_-)
خيلي از شبها آدم تو منطقه خوابش نميبرد...
وقتي هم خودمون خوابمون نميبرد دلمون نمي يومد ديگران بخوابن...
يكي از همين شبها يكي از بچه ها سردرد عجيبي داشت و خوابيده بود.تو همين اوضاع يكي از بچه ها رفت بالا سرشو گفت: رسووول! رسووول! رسووول!
رسول با ترس بلند شد و گفت: چيه؟؟؟چي شده؟؟
گفت: هيچي...محمد مي خواست بيدارت كنه من نذاشتم!
رسول و مي بيني داغ كرد افتاد دنبال اون بسيجي و دور پادگان اون رو مي دواند
"خاطرات طنز جبهه"
بـنـد اول وصـیـتـنـامـم رو طـوری تـنـظـیـم کـردم کـه اگـه بـچـه ام از ایـنـتـرنـت عـکـس دانـلـود کـرد، بـعـد آپـلـود کـرد ایـنـسـتـاگـرا�
از ارث مـحـــــروم بـشـه -_-
سلام جیگرم!
.
.
.
با جیگرم بود�
من عادت دارم به اعضایه بدنم سلام بدم!
شما به کارت برس!
سلام کبدم! :) (: :) (: :) (: :) (:
یـه پـسـت شـاخ دااارم :D
مـالـه یـه خـانــوم دکتـر توی 4جوک بـوده
صـب میـزاشـته تو کیفـش میـرفته تـا مطـب و بـرمیـگشـته
مـدل 2015
با 4 تا "هـــه"
قیمـت توافقـی :))
همینجوری پیش بره
.
.
.
.
.
.
.
نسل بعدیا اول شـاخـن بعد دس و پا در میارن ...
به همین تبلیغات فورجوک قسم O_o
قدیم وقتی میخواستی زن بگیری یه دیپلم میگرفتی دوسال میرفتی خدمت مقدس سربازی بعد دو تا اطاق کرایه میکردی دست همسر مهربانتو میگرفتی میرفتی سر زندگیت.
الان دیگه علم پیشرفت کرده
یعنی با دیپلم و پایان خدمت پاستیل خِرسیم تو صفحه دوم شناسنامت نمیندازن.
برا همین الان برا اینکه زن بگیری باید بری لیسانس بگیری با لیسانس که کار نمیدن که بعد باید بری فوق لیسانس بگیری بعد بدون پایان خدمت که به کسی کار نمیدن .
بعد با مدرک فوق لیسانس باید دوسال بری خدمت مقدس سربازی.
بعد که از اونجا اومدی سربازیت تموم شد باید بگردی دنبال کار ماهی 800 هزار تومن که باز با ماهی 800 هزار تومن پاستیل خِرسیم توصورتت نمیدازن ، در نتیجه میری سراغ یه کار دوم.
بعد با کمک پدر،اقوام، خویشان، دوستان، همسایه بالاخره میتونی رو پای خودت وایسی بعد که رو پای خودت وایسادی میشه 42 سالت بعد در سن 42 سالگی باید بگردی تو شهر ببینی زن بت میدن یا نه!
شوخی کردم-مهران مدیری
فامیل دور: چی بگم؟!
آقای مجری: اگر در بند در ماندو نه! اون قبول نیست!
فامیل دور: اونو میخواستم بگم آخه! اینو میگم حالا: از در درآمدی و من از خود به در شدم...
پسرعمه زا: سلطان غم مادر، بی تو پسر نمیشود!
آقای مجری: نه بچه جان! یه شعر قشنگ؛ باید میم هم داشته باشه.
پسرعمه زا: می تو پسر نمیشود... خوبه؟!
فامیل دور: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم...
آقای مجری: این دیوونم کرد از دست این دره!
پسرعمه زا: سلطان غم مادر!
ببعی: مرنجان دلم را که این مرغ وحشی، ز بامی که برخاست، مشکل نشیند، ببببعععع! عین بده...
پسرعمه زا: سلطان غم مادر!!!
هـوا یـه جوریـ گـــــرمه
انگار نمیدونـــه ما تحـریمـیم (T_T)
نـسـل مـن در رفـاه دنـیـا غـوطـه ور اسـت ... امـــــا تـنـهـــــاسـت ...
حرفش که باشد بدبخت ترین نسل روزگار است...
پایش که میرسد در به در است...
نمیتواند خودش را جمع و جور کند تا یک زندگی ساده دست و پا کند ......
بدبخت است چون فکر میکند هرچه بیشتر تلاش کند راه به جایی نمیبرد .....
در منجلاب این دنیا غلت میخورد ....
اما هرچه فکر میکند باز هم راه به سویی نمیبرد ....
نسل من چقدر بدبخت و بی کس است .... (-_-)(#_#)
قهوه تلخ _ مــهــران مــدیــری
بـابــا اتـی(جـواد عـزتــی):وقـتــي تــو يــه رابـطــه دچــارِ احـســاســاتِ شــديــد شـــدي, بــدون خــودت نـيـسـتــي, خـــرِ درونــتــه!
يکي از بهترين ديالوگاي سريالاي ايراني تو سريال همه چيز اينجاست؛
[مهدي که تازه پدر شده بود رف کنار پدرش که تازه نمازش تموم شده بود نشست]
پدر : پدر شدن چطوره؟
مهدي : خوبه.... امـــــــــّــا.... پدر داشتن ي چيز ديگس T_T
پدر: گریه کردی؟
نالان: نه!
پدر:ولی چشمات چیز دیگه ای میگن!
نالان:به چشمای من توجه نکنین..اونا خیلی وقته که مستقل از من عمل می کنن...!
**دیالوگ ماندگار فیلم خاطرات تلخ**
وقتیْ گورْکنْ
آخرینْ بیلِ خاکُ رو سَرَمْ خالیْ کنه ،
زیرِ اون کرباسِ سفیدْ
یه نَفَسِ راحتْ میکشَمُ
به کرمای گُشنه بفرما میزَنَمُ
واسه یه خوابِ بیدغدغه
آماده میشَمْ !
یـغـمــا گـلــرویــی
آقای پینگ: «فکر میکنم الان وقتشه چیزی رو بهت بگم که خیلی وقت پیش باید بهت میگفتم...»
پو: «خب...؟»
آقای پینگ: «ترکیب سری سوپ ترکیبی من...»
پو: «آها...»
آقای پینگ: «ترکیبی سری سوپ ترکیبی من اینه: هیچی.»
پو: «ها؟!»
آقای پینگ: «شنیدی چی گفتم... هیچی، ترکیب سری وجود نداره.»
پو: «صبر کن، صبر کن... یعنی این فقط یه سوپ رشته فرنگی معمولیه؟ سس خاص یا همچین چیزی بهش اضافه نمیکنی؟»
آقای پینگ: «نـیـازی نـیـسـت. بــرای خــاص کــردنِ چـیـزی، فـقـط بـایـد بـاور کـنـی کـه اون چـیـز خـاصـه.»
بعیدتَرین رؤیاها هم حقیقت دارن !
حتا اگه تعریف کردنِ بعضیاشون ،
سَرِ آدمُ به باد بده !
رؤیای بچهگیِ پاسبونِ سَرِ چهاراه
داشتنِ یه سوت سوتک بوده ،
ناظمِ دبستانِ ما
دلش میخواسته هیتلر بشه ،
و اون زنِ اون کارهی خیابونْ
شبا خوابِ سوفیالورنُ میدیده !
بعضی وقتا ،
فکر کردن به آفتاب
آدمُ بیشتر از خودِ آفتاب گرم میکنه !
یــغــمــا گــلــرویــی
یکی همیشه هست که عاشق منه
نگام که می کنه پلک نمی زنه
تنهاست خودش ولی تنهام نمی زاره
دریا که چیزی نیست عجب دلی داره
با گریه هام میاد غم هام و حل کنه
نزدیک میشه تا من و بغل کنه
از قدیم گفتن مواظب باش چی آرزو می کنی، چون ممکنه برآورده شه.
خانه ای روی آب (بهمن فرمان آرا)
آقای مجری: در حال پاره کردن دفتر مشق کلاه قرمزی چون خودش ننوشته بود . . .
آقای مجری: الان این رو پاره میکنم تا خودت مشقاتو بنویسی.
فامیل دور: نه، عجب گیری افتادیما، ۳ ساعت به این گاو فهموندیم که نباید پاره کنه و بخوره، حالا باید به شما بفهمونیم
آقای مجری : چه کارِ خوبی انجام دادید تو این ایام ؟
فامیل دور : یه فرش ۹ متری رو خشک کردم .
آقای مجری : حالا بگید چه کارایِ بدی انجام دادید تا بهتون شیرینی بدم .
فامیل دور : یه فرش ۹ متری رو با سشوار خشک کردم .