خدایا
نه جرات قربانی فرزندم دار�
نه پول خریدن گوسفند
یه باجناق دارم، پیشكش به درگاهت
@hemn · ۳۶ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۳ رأی)
خدایا
نه جرات قربانی فرزندم دار�
نه پول خریدن گوسفند
یه باجناق دارم، پیشكش به درگاهت
اگه اصغر فرهادی اسپانیایی بود..
جدایی رونالدو از رئال هم میدیدیم
با خانومم داشتیم سریال شهرزاد رو میدیدیم.
وقتی قباد یە گردنبند خرید واسە شهرزاد, خانومم گفت: شوهر باید اون جوری بشە.
گفتم ولا راست میگی، باید مثل قباد دو تا زن داشتە باشە.
هیچ دیگە, الان دو هفتەس تو خونه من آشپزی میکنم
عایا میدونستین که دستمال کاغذیا همیشه استرس دارن که
وقتی نوبتشون بشه، چی رو باید پاک کنن؟!!
واقعا میدونستین؟
یه جوری ازم میپرسن خدایی روزه ای؟
آنگار خوش تیپ ها و جذاب ها حق ندارن روزه بگیرن.!!
یه قانون هست میگه:
بعد افطار همه چیز میشه خورد، الا تکون
امروز فراموش کردیم بابامو سحری بیدار کنیم.
سر سفره به مادرم گفتم: فکر نمیکنی چیزی کمه؟
گفت نمکدون؟!!
ینی عشق و محبت موج میزنه بین شون
با دوست دخترم رفتم کافه..
برا خودش یه نوشیدنی بیست هزار تومنی سفارش داد و گفت: تو چی میخوری؟
گفتم: شکست عشقی
لا مصب فک کرده پسر ترامپ هستم
11 ماه ميشه مسواك نزده
بوى دهنش تا اونور كوچه میره
اولین سوالش تو رمضان اینه: آیا مسواک زدن روزه باطل میکنه؟
اگه فردا عباس آقای همسایتون را با روسری دیدی به صدای نازک حرف میزد، تعجب نکنید..
اون ترانە دخترشه، بخاطر رمضان آرایش نکرده.
وقتی انگشت کوچیک پات میخورە بە چیزی،
نا خود آگاە حرکتت تبدیل بە رقص هندی میشە، و چند تا حرف افریقیایی میگی کە هیچ کسی تو این دنیا معناشو نمیدونە.
پسر: کی را دوستداری؟
دختر: مامان�
پسر: بعد مامانت؟
دختر: بابا�
پسر: پس من چی؟؟
دختر: اخە تو نگفتی عاشق کی هستی.!!
پسر: خب.. عاشق کی هستی؟
دختر: رئال مدرید خخخخخ
وقتی بعضى از رفیقات آهنگ میخونن، اونوقت میفهمی کە چرا خداوند خوندن آهنگ و گوش دادن بهش حرام فرموده.!!!
نخون برادر من نخون.
من: حاج آقا، میشه بگی ساعت چنده؟
حاج آقا: خیر، نمیشه.
من: چرا؟ چی میشه اگه بگی؟
حاج آقا: خیلی چیزهای میشه که نباید بشه.
من: مثلا چی؟
حاج آقا: اگه بگم ساعت چنده، ممکنه ازم تشکر کنی و فردا باز بیایی بگی ساعت چنده..
من: راست میگی، پس چه اشکالی داره اگه بازم بپرسم؟
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگه همدیگر را ببینیم و تو آدرس خونمون ازم بپرسی
من: ممکنه، مگه اشکال داره؟
حاج آقا: بله اشکال داره، ممکنه یه روز بیایی خونمون، بگی از اینجا رد میشدم، گفتم سر به حاج آقا بزنم و یه احوال پرسی بکنم، منم بگم بریم داخل و یه چای تازه دم بخوریم و تو هم قبول بکنی.
من: مهمان حبیب خداست، مگه تو از مهمان خوشت نمیاد؟
حاج آقا: خوشم میاد، ولی ممکنه وقتی چای را خوردی، بپرسی کی این چای خوشمزه را دم کرده، منم بگم دخترم.
من: شاید..
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگر بیای خونمون و با دخترم آشنا بشی و بدونی که دخترم تو دانشگاه درس میخونه.
من: شاید اتفاق بیوفته، ولی من تو این آشنا شدن اشکالی نمیبینم..
حاج آقا: تو اشکال نمیبینی، ولی در واقع آشنا شدنتون خیلی اشکال بزرگیه..
من: چجوری؟
حاج آقا: شاید چند بار بری دانشگاه، با دخترم همدیگر را ببینید و تو این چند بار همدیگر را دیدن عاشق همدیگر بشن و پیشنیهاد کنن با هم ازدواج کنن.
من: خدا هم با ازدواج جوونها خوشش میاد، پس چرا تو با ازدواج اشکال داری؟
حاج آقا(با عصبانیت): اشکال ندااااارم، ولی هیچ وقت راضی نیستم دخترم با پسری ازدواج کنه که ساعت نداشته باشه تو دستش کنه.
خیلیا بە دنیا آمدن فقط بخاطر اون كه برگ رختخواب کثيف نشه
والا به خدا
تـو...
قـواعد ریاضی را هم تغییر داده ای...
یکـی هستی...
اما از همــه بیشتـری