h

hemn

@hemn · ۳۶ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۲۳ رأی)

ش
شاهین ۹ سال پیش
پیام

من: حاج آقا، میشه بگی ساعت چنده؟
حاج آقا: خیر، نمیشه.
من: چرا؟ چی میشه اگه بگی؟
حاج آقا: خیلی چیزهای میشه که نباید بشه.
من: مثلا چی؟
حاج آقا: اگه بگم ساعت چنده، ممکنه ازم تشکر کنی و فردا باز بیایی بگی ساعت چنده..
من: راست میگی، پس چه اشکالی داره اگه بازم بپرسم؟
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگه همدیگر را ببینیم و تو آدرس خونمون ازم بپرسی
من: ممکنه، مگه اشکال داره؟
حاج آقا: بله اشکال داره، ممکنه یه روز بیایی خونمون، بگی از اینجا رد میشدم، گفتم سر به حاج آقا بزنم و یه احوال پرسی بکنم، منم بگم بریم داخل و یه چای تازه دم بخوریم و تو هم قبول بکنی.
من: مهمان حبیب خداست، مگه تو از مهمان خوشت نمیاد؟
حاج آقا: خوشم میاد، ولی ممکنه وقتی چای را خوردی، بپرسی کی این چای خوشمزه را دم کرده، منم بگم دخترم.
من: شاید..
حاج آقا: ممکنه چند بار دیگر بیای خونمون و با دخترم آشنا بشی و بدونی که دخترم تو دانشگاه درس میخونه.
من: شاید اتفاق بیوفته، ولی من تو این آشنا شدن اشکالی نمیبینم..
حاج آقا: تو اشکال نمیبینی، ولی در واقع آشنا شدنتون خیلی اشکال بزرگیه..
من: چجوری؟
حاج آقا: شاید چند بار بری دانشگاه، با دخترم همدیگر را ببینید و تو این چند بار همدیگر را دیدن عاشق همدیگر بشن و پیشنیهاد کنن با هم ازدواج کنن.
من: خدا هم با ازدواج جوونها خوشش میاد، پس چرا تو با ازدواج اشکال داری؟
حاج آقا(با عصبانیت): اشکال ندااااارم، ولی هیچ وقت راضی نیستم دخترم با پسری ازدواج کنه که ساعت نداشته باشه تو دستش کنه.