ما تا 20 سالگی می خواستیم قایمکی سیگار روشن کنیم صدا اهنگو زیاد می کردیم که یوقت بوی سیگار از اتاق بیرون نره ...الان بچه هنوز 12 سالش نشده تو عکس پروفایلش بطری مشروب تو دستش و یه سیگارم رو لبش زیرش هم نوشته: مِی می خورم که غمش رو نخورم...
@manes_you3 · ۶ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۴ رأی)
ما تا 20 سالگی می خواستیم قایمکی سیگار روشن کنیم صدا اهنگو زیاد می کردیم که یوقت بوی سیگار از اتاق بیرون نره ...الان بچه هنوز 12 سالش نشده تو عکس پروفایلش بطری مشروب تو دستش و یه سیگارم رو لبش زیرش هم نوشته: مِی می خورم که غمش رو نخورم...
یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان بیاد و خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)
خلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :))) روش کرد اونور با حالت قهر بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...
آبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))
خب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))
یه روز بابا بزرگمو واسه پاهاش بردیم تهران پیش یه دکتر معروف (با کلی خواهش و التماس که این باید از شهرستان بیاد و خیلی اذیت و درد داره ...اینا واسش وقت گرفتیم)
خلاصه میریم داخل پیش دکتر خودمون معرفی می کنیم که فامیل دکتر فلانی هستیم (فامیلمون بود که اینو معرفی کرد) آقای دکتر هم به نشانه ی احترام از پشت میز میاد اینور دستشو دراز می کنه که با بابابزرگم دست بده ، از قضاء این دکتر یکی از پاهاش مادرزادی چلاق بود و می لنگید، بابا بزرگم تا این صحنه رو دید دست نداد :))) روش کرد اونور با حالت قهر بلند داد زد این اگر خوب کن بود پا خودش رو خوب می کرد :))))) گذاشت رفت...
آبرو یارو رو جلو همه برد :))))))))
خب دیگه لریم دست خودمون نیست خیلی روک هستیم :))))
یه روز ظهر مامانم داشت از نونوایی بر می گشت منم بچه بودم داشتم با دوچرخم تو کوچه دور دور می کردم ، مامانمو که دیدم با اصرار گفتم بشین عقب می رسونمت ...
گفت : برو بچه همین یه قدم راه خودم میر�
گفتم:مامان تورو خدا بذار برسونمت دیگه ، آفرین .....
خلاصه مامانم قبول کرد
همین که اومد بشین رو زین عقب دوچرخه چون سنگین بود منم زورم نرسید از اونور باهم افتادیم تو جوب فاضلاب :))
هیچی دیگه تا تو خود حموم کتکم زد، عصر هم فرستادم رفتم دوباره نون خریدم باهم عصرونه نونو پنیر و سبزی وچایی زدیم تو رگ.