الهی به حق همه مهربونات...
ماروبه راه راست هدایت کن
@نوشابه زرد · ۶۸ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۱۸ رأی)
الهی به حق همه مهربونات...
ماروبه راه راست هدایت کن
کیمیا است دیگر...
دلش میخواد یه سریالی باشه که بیشتراز داستان خود سریال مردمو به خاطراینکه امشب چه سوژه ای داره جذب کنه :)
عزیزان توجه کنید یه موضوع مه�
من یه خاله داره بگین خوووووووب.
فقطم بچه دوتا دخترداره..یکیشون مردادیه...یکیشونم دی ماهی...(مهمه که دارم میگم)
حالا جالبیش اینجاست هردوشون اردیبهشت جشن تولد گرفتن.تویه روز....
ماکه کادورودادیم حرفیم درش نیست...
مرداد باز یکیشون زنگ زد چراهیشکی تولدموتبریک نمیگه دلم میشکنهO_o
اماحالا که دی ماه شده دوباره میخوان تولد بگیرن اونم دوتاشون باهم...O_o
داداشم زنگ زده خالم بهش گفته خاله توهربچه روسالی چندبار زاییدی :))))
منکه دوسالی یبارم تولدمو کسی یادش نمیاد ..فکرکنم اونا تولدموبرداشتن ..
دزداتولدموبهم پس بدین منم تولد خیلی دوست :|||||
واغعا (دلم میخواد غلط بنویسم )فک وفامیله من بیچاره دارم
میگم یه وقت زشت نباشه مهریه من به غیر ازیه مقدار سکه.یه سفر حج هم داره...O_o
حالا جرات ندارم چیزی به آقامون بگم میگه حرف اضافه بگی مهریتوبهت میدم...∪ˍ∪
هیچی دیگه براش شام مورد علاقشو میپزم...
خیلی خوشبختم مهریه روکی داده کی گرفته =|||
ای بابا
چراهمش باید عاشقانه ها برا غیر مامانمون باشه.سلامتی همه مامانا....
سخته مادرت کنارت نباشه...
سخت ترازاون اینه پیشت باشه ودردشوببینی.غصه هاشو به چشمت ببینی..
خدایی واسه لایک نگفتم...
واسه سلامتی همه مادرا واونایی که دلشون مادرشدن میخواد.. صلوات.
خواهرم تااااازه گوشی سادشو بایه گوشی هوشمند (توحلقتون)عوض کرده.
قبلا باشوهرش همیشه بابامو مینداختن به جون بقیه که همش سرشون توگوشیه.حالا که خودشون گرفتن کلا دشووووری هم میرن باخودشون میبرنش گوشی رو.
کنار ابجیم نشستم بایه ذوق خاصی گفت نگا پو شده 5ساله.
گفتم هه...
پو من الان نوه داره منتظره نتیجه ش به دنیا بیاد مال تو الان همسن نوه کوچیکشه...
حالا گیرداده چجوری میشه واسش خانوده تشکیل داد.چطور میشه بچه دارمیشن..
حالا فهمیده سرکارش گذاشتم به خونم تشنه س..
بگین چیکارکنم با این فک وفامیل که ماداریم
وقتی عاشق شدم بقیه نصیحتم میکردن که چشات کور شده عیب هاشونمیبینی...
بعددوسال عقد الان دارم عیب هاشومیبینم...
اون حتی حاضرنیست بهم وفاداربمونه جلوم با جنس مخالف بگوبخند داره...
الکی مثلا من عاشق شدم اینم قصه واقعی زندگی من نیست...
خخخخخخ نخند سرت میاد
قدیما میگفتن آدماروباید توغم وغصه شناخت....
الان غیر اون توشادیا هم باید بشناسیشون...
خرشون که ازپل گذشت دیگه نمیشناسن
دقت کردین توزمان بعدانقلاب مانتوها اپل داربودن وبلند تازیرزانو...
(ندیدیم نون گندم دیدیم که دست مردم)الان توکیمیا مد سال گذشته شهر مارومیپوشن نمیدونم مازیادی عقب افتادیم یا اینا کلا زمانوقاطی کردنO_o..
جان خودم اگه دروغ بگم دخترهمسایمون تاماه پیش مانتوش شبیه مانتوکیمیابود..
حالا اینا به کنار..
چرا رشد بچه ها تواین سریال مختلفه کامران یک سالش بود (اغا مامیگیم 6ماه)بچه شهرام به دنیا اومد.الان بچه 3ساله شهرام ازکامران بزرگتره حالا بازاینا قابل قبوله..(>_<)
این آزاده چرا اندازه بچه 4ساله هاست.فقط نمیزارنش زمین زیاد راه بره بگن کوچولوعه∪ˍ∪ مسؤلین رسیدگی کنن لدفن منکه خوددرگیری پیداکردم شبا خوابن نمیبره
بابام جوونیاش بنا بوده...
یروز من وبابام رفتین بیرون دور بزنیم توی شهرکوچیکمون.به بابام گفتم بریم فلان پاساژکه یه پاساژ قدیمی اماخوشگل بود بریم من خرید کنم.بابام داشت ازخاطراتش میگفت وقتی اینومن گفتم بایه ذوق خاصی گفت میدونی این پاساژو من بناش بودم چون اون موقع ها نقشه کش واینانبوده خودمم طرح ونقشه دادم بهش حدود 30 سال پیش.چون واسه رفیقم بوده هیچی پول ازش نگرفتم ورفاقتی بوده دلمم واسه رفیقم تنگ شده بررررریم ببین چه رفیق بامرامی دارم خیلی مردخوبیه ....
خلاصه رفتیم صاحب پاساژ تویکی ازمغازه ها بود سلام علیک کردیم یجوری نگامون کرد انگاراومدیم دزدی .بابام گفت چطوری بامرام نشناختی.یهوگفت چراشناختمیه چندتافحش داد بابام گفت چی شده .اگه بدونید چی گفت....
گفت اخه ......توچطورروت شدبیای بااین خرابه ای واسه من ساختی دیروز بارون اومدسقفش چکه میکرد.
من:|||
بابام(>_<)
صاحب مغازه ای توش بودیم گفت همه از نقشه ونوع ساخت بناراضین فقطم دیروز سقفش یخورده چکه کرد بعد30سال.
بابام خندید گفت سقفشو ایزوگام کن حل میشه رفیق خدافظ...
الان یه هفتس بابام زل زده دیوارخونه توی چشام نگاه نمیکنه .فدای بابای بامرام خودم خیلی ناراحته
ما یه جفت گودزیلا داریم دوقلو پسرن برادرزاده هام.وااااای تمام خانواده ازدست اینا راهی تیمارستان شدن فقطم 5سالشونه.یکیشون به تمام معنا شیطونه امااونیکی توی نگاه اول هرکی میبینه فداش میشه ازبس مؤدب....
حالاواقعیت های این دوتا اینه امیرمحمد(شیطونه)هیچ کاری روبدون دستور امیرعلی(به ظاهرآروم)انجام نمیده.یعنی مغز متفکر شیطونیا امیرعلی خان.ولی کتکارو امیرمحمدمیخوره...یبارم رفته بودن مهد امیرعلی کیکشوداده بود به یه دختره تومهد.امیرمحمدتایک هفته باهاش قهربود داداشم هرروز سجده شکرمیرفت که اینا چقده ساکت شدن...
گرفتی مطلبو لایک بزن
بچه که بودم پفک نمکی رو یکم باز میکردم هواش خالی بشه بعد همونجوری پودرش میکردم دستمو اب دهنی میکردم که بچسبه بهش میخوردم.
تاااااازه اینکه چیزی نیست میرفتم توی باغ سیب تررررررررش میاوردم میزدم تنه درختا یادیوار نرم بشه بیشتر آبداربشه بخورم. :)))))
میدونم خیلی بچه خلاقی بودم (^_^)همیشه خداهم بخاطر این کارام کتک میخوردم هییییی یادش بخیر
بخشی از مصاحبه با افسر ارشد عراقی در دوران جنگ تحمیلی(・へ・)
*سلا�
#علیک سلا�
*انگیزه اصلی شما از حمله به ایران چی بود؟
#ما از طریق جاسوسهامون مطلع شده بودیم که چندتا شمش طلا تو ماشین فردی بنام فرخ در خرمشهر جاسازی شده؛ صدام حسین به محض شنیدن این خبر دستور حمله رو صادر کرد!
*چرا همه نیروهای مقاومت خرمشهر رو کشتید اما برادر کیمیا رو 10 نفری اسیر کردید؟
#ببینید! توی جنگ بدست آوردن دو نفر برای ما بسیار مهم بود: یکی محمدجواد تندگویان وزیر نفت، یکی هم کیوان پارسا برادر کیمیا! رئيس صدام حسین دستور داده بود حتما کیوان رو زنده بگیریم...
*سوال آخر؛ چی شد که دوباره خرمشهر رو ازتون پس گرفتن؟
طی اون چند سال ما هر چی کشیدیم از کیمیا بود؛ رئيس صدام حسین بعد از پس دادن خرمشهر به ایرانیها اعلام کرد: خرمشهر را کیمیا آزاد کرد...
من عاشق این سریالم خیلی سوتی داره میشه ازش یه کتاب نوشت O_o
بعضی ها فقط به درد خاطره شدن میخورن...
برای زندگی کردن کم اند..
اوا منکه نگفتم بچه مردمو بزن بکش فقط عمق مطلب سنگینو بچسب بیخیال فاز:)
اهل دلا بکوبن لایکو(^_^)
نظم وتمیزی من توفامیل معروفه وشدم اسوه پاکیزگی
اما.....
تمام دوران مدرسه وقتی برمیگشتم خونه ازبوی جورابم تاشعاع یک کیلومتریم کسی رد نمیشد. •﹏•
تااااااازشم یه کفش اسپورت ازاون گرونا وخییییلی شیک دارم موقع مدرسه خریدم ویه هفته بیشترنپوشیدمش.....
الان یکساله انواع موادشوینده وهمه روشهای بوزدایی رواستفاده میکنم اماهنوز ازبوش نمیتونم بپوشمش . مامانم نمیزاره ازانباربیارمش توی خونه ..:D حالااینا اصلا مهم نیست میخوام بندازم آشغالی نمیزاره میگه گربه های بنده خدا چه گناهی کردن.تازه اگه یکی ببینه فحش میده ومارولعنت میکنه O_o
یعنی واقعا تا این حد:((((((
دامادمون خیلی پای تلوزیونه. معمولابرنامه های ورزشی شبکه های مختلف....
باهمه کل کل میکنه بیشترم سرهمین عادتشO_o
یه شب جلو تلوزیون داشت شبکه ورزش میدید حالا ما12 نفری نشسته بودیم حرص میخوردیم سریال ببینیم اماانگار نه انگار کسی کنارشه (>_<)
بابام مثل بقیه باباها عشق اخبار وقتی اخبارشروع بشه هرکاری داشته باشه کنارمیزاره اخبارگوش میده(*^﹏^*)
یهویی سروقت شروع اخبار صدای اهم اهم بابام بلندشد یعنی اخبار ماهم این ور منظورشومیفهمیدیم .دیدیم نخیرجناب دامادگرفته ونمیخوادازفوتبال دل بکنه یهو بابام گفت پسرم.اونم خوش حال بله بابا^‿^
بابام:چه ورزشایی میکنی پسرم
داماد:هیچی باباجون کمردرد دارم نمیتونم-_-
بابا:پس لطفا بزن اخبار هرموقع خودتم تونستی ورزش کنی بشین همش ورزش ببین اینقدم نشین زخم بسترمیگیری:))))))))
ما12نفر:))البته یه سریام قالی گازمیزدن
داماد:(((
یه سلامی هم میکنم به اعضای 4جوک
سلام جابدید منم بشینم (*^﹏^*)