بابام جوونیاش بنا بوده...
یروز من وبابام رفتین بیرون دور بزنیم توی شهرکوچیکمون.به بابام گفتم بریم فلان پاساژکه یه پاساژ قدیمی اماخوشگل بود بریم من خرید کنم.بابام داشت ازخاطراتش میگفت وقتی اینومن گفتم بایه ذوق خاصی گفت میدونی این پاساژو من بناش بودم چون اون موقع ها نقشه کش واینانبوده خودمم طرح ونقشه دادم بهش حدود 30 سال پیش.چون واسه رفیقم بوده هیچی پول ازش نگرفتم ورفاقتی بوده دلمم واسه رفیقم تنگ شده بررررریم ببین چه رفیق بامرامی دارم خیلی مردخوبیه ....
خلاصه رفتیم صاحب پاساژ تویکی ازمغازه ها بود سلام علیک کردیم یجوری نگامون کرد انگاراومدیم دزدی .بابام گفت چطوری بامرام نشناختی.یهوگفت چراشناختمیه چندتافحش داد بابام گفت چی شده .اگه بدونید چی گفت....
گفت اخه ......توچطورروت شدبیای بااین خرابه ای واسه من ساختی دیروز بارون اومدسقفش چکه میکرد.
من:|||
بابام(>_<)
صاحب مغازه ای توش بودیم گفت همه از نقشه ونوع ساخت بناراضین فقطم دیروز سقفش یخورده چکه کرد بعد30سال.
بابام خندید گفت سقفشو ایزوگام کن حل میشه رفیق خدافظ...
الان یه هفتس بابام زل زده دیوارخونه توی چشام نگاه نمیکنه .فدای بابای بامرام خودم خیلی ناراحته