ب

بهناز

@ارمیلا · ۱۴ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۶ رأی)

ف
فقط عشقم پوریا ۱۰ سال پیش
پیام

روزی روزگاری مردی نزد حکیمی عاقل رفت و گفت:ای حکیم به من بزرگواری و بخشش را بیاموز. حکیم مشتی نمک در لیوان اب ریخت و به مرد گفت که ان را بچشد مرد پس از چشیدن آن چهره اش برهم ریخت و گفت:ای حکیم این بسیار شور است و قابل خوردن نیست. سپس حکیم او را کنار دریاچه ای برد و مشتی نمک داخل دریاچه ریخت اما از بخت بد دریاچه ی ارومیه بود مرد از ان اب چشید گفت:این اب بسیار شورتر است ای حکیم!!! حکیم از ان اب چشید و گفت:شرمندتم داداش قرار بود معنوی باشه نمیدونم چرا اینجوری شد. و خود نیز بخشش را کنار گذاشت =)
بگی شنیدم تیکه تیکت میکنما خودم درستش کرد�
لایک=چرت بود
لایک=ایول به ذهنت

ا
السا ۱۰ سال پیش
پیام

نمی دانم چه شد که کشکی کشکی آر پی جی زن و تیر بارچی دسته مان حرفشان شد و کم کم شروع کردند به تند حرف زدن و «من آنم که رستم بود پهلوان» کردن. اول کار جدی نگرفتیمشان. اما کمی که گذشت و دیدیم که نه بابا قضیه جدی است و الان است که دل و جگر همدیگر را به سیخ بکشند، با یک اشاره از مسئول دسته، افتادیم به کار.اول من نشستم پیش آر پی جی زن که ترش کرده بود و موقع حرف زدن قطرات بزاقش بیرون می پرید.
یک کلاهخود دادم دست تیربارچی و گفتم: «بگذار سرت خیس نشوی. هوا سرده می چایی!» تیربارچی کلاهخود را سرش گذاشتو حرفش را ادامه داد. رو کردم به آر پی جی زن و خیلی جدی گفتم: «خوبه. خوب داری پیش می روی. اما مواظب باش نخندی. بارک الله.» کم کم بچه های دیگر مثل دو تیم دور و بر آن دو نشستند و شروع کردن به تیکه بار کردن!- آره خوبه فحش بده. زود باش. بگو مرگ بر آمریکا!
- نه اینطوری دستت را تکان نده. نکنه می خواهی انگشتر عقیق ات را به رخ ما بکشی؟!
- آره. بگو تو موری ما سلیمان خاطر. بزن تو بر جکش.
آن دو هی دستپاچه می شدند و گاهی وقت ها با ما تشر می زدند. کمک آر پی جی زن جلو پرید و موشک انداز را داد دست آر پی جی زن و گفت: «سرش را گرم کن، گراش را بگیر تا موشک را آماده کنم!» و مشغول بستن لوله خرج به ته موشک شد. کمک تیربارچی هم بهش برخورد و پرید تیربار را آورد و داد دست تیربار چی و گفت: الان برات نوار آماده می کنم. قلق گیری اسلحه را بکن که آمدم!» و شروع کرد به فشنگ فرو کردن تو نوار فلزی. آن قدر کولی بازی درآوردیم که یک هو آن دو دعوایشان یادشان رفت و زدند زیر خنده. ما اول کمی قیافه گرفتیم و بعد گفتیم: «به. ما را باش که فکر می کردیم الانه شاهد یک دعوای مشتی می شویم. بروید بابا! از شماها دعوا کن در نمی آد!»
ببخشید طولانی شد ولی واقعا زیباست جهت شادی روحشون صلوات ختم کنین لطفا

ا
السا ۱۰ سال پیش
پیام

بعد از ظهر بود . گردان آماده می شد كه شب عملیات كند.فرمانده گردان با معاونش شوخی داشت، می گفت:خوب دیشب نگذاشتی ما بخوابیم، پسر مردن كه دیگر این همه گریه و زاری ندارد. به خودم گفته بودی تا حالا صد دفعه كارت را درست كرده بودم. چیزی كه اینجا فراوان است مرگ.
بعد دستش را زد پشتش و گفت:بیا بیا برویم ببینم چه كار می توانم برایت بكنم.
شادی روحشون صلوات ختم کنین لطفا
لایک یادتون نره هااااا