ت

تنـهاتـرین تـنها

@D$D$D · ۶۴۸۹ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۷۳۵۶ رأی)

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

آب گذر می کند از دلِ سنگ ها
محبت نشود حالیِ برخی جان ها
طمعِ وصل ندارم زتو بالا دستم،لیک
گذشت می باید تا که افتاد مشکل ها
حرفم بشنو تو که صنمی اندر رویاها
با ناتوانِ عشقت کن تو مُدارا ها
روزگاری آید و بیش ز کم غالب شود
تو را دختری باید تا ارث بَرد آن چَشم ها
مرا تماشای تو نگار از دور بس است
نگیرد یک جای، تویِ خوب و منِ بَد ها
《کیان _آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

 آبی آسمان سیاه شد قصد باران دارد
گویی دلش از حادثه ای پُر شده باشد
قناری از صبح ساکت و خواندن ندارد
ز پیکر جفتش در قفس شوک شده باشد
تو که یک گوشه چشمت.. بیخیالش اصلا
مُردیم بهر آنکه تَبش بی مهری شده باشد
قاصدک گشت پی آرزو شب را به سحر
 ز تفنن چنین پراکنده و پَر پَر شده باشد
دلتنگی،بی خبری، غم و تنهایی، پریشانی، درد
پیوستگیِ ما دگر هلاک چشم زخم شده باشد
《کیان_آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

رقصاند در گردش خویش شن ها را،موجی 
نازنین دلبر می گردانیم در غم، چرا؟
می دهد سرایت حریقِ جنگل ها را،بادی
 آتش زند هر نگاهت در جان بی جانم، چرا؟
گرداند نزدیک کوچ پرستو ها را ،سردی
داغی ِ دوست داشتنم را ندیده، رفتی ،چرا؟
میطراود شاخه گلی را، قطره ای
نیاز از من دریغ از تو ،چرا؟
 شکند غرور شاعر را مصرع آخر ،اشکی
تصویر چشمت داراییم ز عالمی هستی، چرا؟
《کیان _آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

کالبدی مانده ز من بی تو که
هر لحظه را سال طی میکند
این شبهای آلوده به تنهایی را
قلب من تکرار گذشته ها میکند
خیالِ خاطرات را باشد چه سود؟
هر کدامَش تاری سفید میکند
گذشته و حال و آینده ام یکسان شده
ساعت و ثانیه هم وقت کُشی میکند
رفتی و یکسان نمودی حالِ دوران مرا
کین تنهایِ خسته عمر کوتاه میکند
گاهی ز درد و رنج آدم ها به آدم ها
پروردگار هم آهسته سکوت میکند
چه دردها چه روزها طی می کن�
تاوانِ دوست داشتن این گونه میکند؟
《کیان _آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

دلگرم ز عشقی وانمودی سفره دل،غافل
تضاد در گروه خون، پس میزند پیوند را
حد بزن کز تو رسد هرچه، خریدار شو�
ماهی هفت سین داند عقوبتش بعدِ خرید را
من دَمی بی تو نیاسودم درین برزخ گاه
من دگر قهرم ازین دردِ وسیع، عالمی را
دوریت ساخته کار و بار زندگی را ساقط
قانعم کرد شیرجه به دریاچه خیال را
عکس ماه شده درد به دلِ دریاها
پیش چشمانش بود عمری،شکیبا شد نداشتن را
《کیان_آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

من فقط اندکی از تو میگوی�
ناگفتنی زیاد دار�
به چه کار آید صحبت ؟
از گُلِ و عطرِ دل انگیز او
که نرسد به مشام‌
امشب دلم مملو اندوه و غم است
چنانِ شب هایِ دگر
سرایت کرده آشفتگیَ�
به این قل�
بیا آسان گویَمت جانا
زبان شاعری را بیخیال امشب
سلام به رویِ ماه تو
دلم تنگه برای تو
جهنمِ دنیا بدون تو
بهشتِ من وجود تو
چیکار کنم برای تو
کُشته غمت عقل منو
خواهان و دیوونه ی تو
میخواد فقط خنده ی تو
پایان گرفت به قافیه ی تو
این قلم نمیگردد جدای از تو
《کیان _آشفته》

《کیان _آشفته》 ۸ سال پیش
پیام

شب و روز چه رنگ شدست
پسِ خداحافظیت، از من پُرس
دل من چند قرن پیر شدست
در فراقِ رویت، از من پُرس
ساعت از رفتنت خواب شدست
سحری در اسفند، از من پُرس
بهاران نشده خزان شدست
جوانیَم از مشِقت، از من پُرس
امید بود و خشک شدست
چشمی در انتظارت، از من پُرس
چشمانت دین شاعر شدست
بی وضو نوشتن نکرد آشفته، از من پُرس
《کیان_آشفته》

K
Kian T a n h a ۸ سال پیش
پیام

درد دارد  شب های یلدایی ِ من
بیقراری کند روزهایم، نکند میخندی!
ز چشمهای آلوده به خواب هیچ نخوانی
دل آشفته و غمبار منم، نکند میخندی!
گذشتم ز دنیا و نخواهم دگر هیچ
فارغی کز درد بی پایانِ ما، نکند میخندی!
آرزو بر باد رفته و سرگردان دل
ساکن و سکوت و آرام فعل ما، نکند میخندی!
غمگین گذر کردم از آن شب دلشادیت آرزو�
خنده ی تو خوب است،  اما بر درد ما ،نکند میخندی!
《《《کم》》》