a

amir

@sadboy · ۸۵ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

u
unknown ۱۳ سال پیش
جوک

اعتراف میکنم سال دوم دبستان که بودم هفته هایی که بعد از ظهرها میرفتیم مدرسه من هی با خدا دوست میشدم و هی باهاش قهر میکردم, این شده بود کار هر روز من.
ظهرها نزدیک زمانی که باید میرفتم مدرسه دفتر مشقمو با یه مداد میذاشتم جلو پنجره پشت پرده که خودمم نبینم و یه بیست دقیقه ای مشغول التماس کردن به خدا میشدم که مثلا وقتی چشامو باز کردم ببینم مشقام نوشته شده ولــی وقتی چشامو باز میکردمو میدیدم چیزی نیست با یه ناراحتی نسبت به خدا با چنان سرعتی مشغول نوشتن میشدم که کلشو حدود ده دقیقه ای تموم میکردم و اینطوری میشد که من تا ظهر فردا با خدا قهر بودم!!!
تازه بعد یه مدت پیشرفت کرده بودم, دو تا خودکار که یکیش قرمز یکیشم آبی بود میذاشتم کنار دفتر�
واقعا چه مخـی بودمــااااااا!!!

u
unknown ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
دیشب منو بابامم داشتیم فیلم میدیدیم که مامانم یه بشقاب نارنگی آورد, اولش هم خودش یکی برداشت پوست کند, همین که اولین دونه رو خورد گفت: خیلی ترشه بیا امیر تو بخور منم با یه حالت(o_O) میگم اگه ترشه پس چرا من بخورم, میگه خوب پس بده بابات بخوره...!!!
من:)
بابام:\
مامان خانواده دوسته ما داریم؟؟؟</p>

u
unknown ۱۳ سال پیش
جوک

<p>
یادش بخیر
وقتی کلاس اول دبیرستان بودم بچه ها واسه اینکه معلم نیاد کلاس بمب بدبو زدن به کلاس. بوی بد تمام راهرو و کلاسهای دیگه رو هم گرفته بود. ما هم شیمی داشتیم , معلم اومد گفت این نمیدونم نَم چی چیه و هیچ ضرری نداره و از این شِرّ و ورها
دیگه تا آخر زنگ نه خودش رفت و گذاشت ما بریم بیرون
یه وضی بود بیا و ببین</p>