حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله....
اول یکی یکی جمعشون میکنی توی بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی توی آب:اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچوقت نمیتونی پرتشون کنی.....
@noritazeh · ۴ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
حکایت رفاقت حکایت سنگهای کنار ساحله....
اول یکی یکی جمعشون میکنی توی بغلت بعدشم یکی یکی پرتشون میکنی توی آب:اما بعضی وقتا یه سنگهای قیمتی گیرت میاد که هیچوقت نمیتونی پرتشون کنی.....
روزگار کودکی یادش به خیر.یاد شبهای خوش و شادش به خیر.زندگی مثل سلامی ساده بود.زندگانی صبح وشامی ساده بود.سفره نان و پنیری داشتیم.در نداری چشم سیری داشتیم.وقت بخشش دست ما لرزش نداشت.مال دنیا اینقدر ارزش نداشت.آدمها تاب و تحمل داشتند.بر خدا هردم توکل داشتند...
به سلامتی اونی که وقتی بودیم باهامون حال کرد اگه نبودیم ازمون یاد کرد.اونی که اگه بودیم دعامون کرد اگه نبودیم آرزومون کرد.اونی که وقتی بودیم خندید وقتی نبودیم نالید.سلامتی اونی که هرچند دلخوربود واسه دلخوشی ما خندید.
سلامتی رفیقی که اسم ما گوشه موبایلش خاک میخوره!!!!