ن

نرگس سپهري

@نرگس81 · ۷ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۲ رأی)

n
narges ۱۰ سال پیش
جوک

اعتراف ميكنم...يه شب خيلي خوابالود بودم و خوابم ميومد مامانمم گفت بخشي از عدس رو كه خودشم يه قسمتو پاك كرده بود پاك كنم آقا هي كلم ميفتاد پايين و بين خواب و بيداري بودم يه دفعه كه دقت كردم ديدم قشنگ دارم آشغالا(سنگا چوبا و خلاصه هرچي از تو عدس پاك و جداشده بود) رو دارم از تو اون يكي ظرف ميريزم تو عدساي تميز و قششششششنگ همه قاطي شده خواب كه كللن از چشام پريد هيچي ،كارمم دو برابرشد...

n
narges ۱۱ سال پیش
جوک

برادر زادم هزار تا حشره رو (مرده و زنده) مي كنه تو يه ظرف شيشه اي زنده هاشو اونقد اذيت ميكنه مي ميرن بعد با ماژيك رنگي رو بال اونا نقاشي ميكشه
اونوقت من هم سن اين بودم لاي يه كتاب كه از كتابخونه مدرسمون گرفتم يه حشره زرد(زنبور نبود كوچيكتر بود) ديدم تا فردا بعد از ظهرش هي احساس ميكردم يه حشره ته گلوم داره تكون ميخوره و ويزويز ميكنه
خدايي برادر زاده است داريممممممممم؟

n
narges ۱۱ سال پیش
جوک

بابام باز هم حماسه مي آفريند
باباي محترمم اونوقت كه تو روستا بود و تدريس ميكرد(ادبيات) يه اتاق داشتن كه دبيرا اونجا استراحت ميكردن
يكي از دوستاي بابام بهش گفت اين تن ماهيُ بذار گرم شه با تخم مرغ بخوري�
بابام گفت باشه بعد با خودش گفت اگه تو آب بذارم 20دقيقه وقت ميخواد گرم شه
بعد تن ماهي رو مستقيما به اميد اينكه حواسم هست كه نتركه و... گذاشت رو اجاق بعد رفت كتابخونه (اتاقي كه كنار اشپز خونه بود) و يه كتاب باز كرد خوند
عاقا(آغا) سرگرم كتاب خوندن شد و همينجوري گذشت تا يه دفعه بووووووووووووووووم!!!!!! اومد بابام در آشپز خونه رو باز كه كرد ديد بععععععععععله .... تن ماهي تركيده و گوشتاش از سقفا آويزونه
لايك: آي حواس پرت

n
narges ۱۱ سال پیش
جوک

يكي از خاطراتي كه بابام تعريف ميكرد اين بود كه:
ماجراي درشكّه جاي بابام يه روز تو مدرسه داشت درس ميداد(معلم ادبياته) دانش آموزا داشتن به ترتيب متن كتاب رو ميخوندن تو كتاب نوشته بود: درشكه جاي آن را گرفت ولي بين در و شكه فاصله بود و ه كنار جاي بود (نچسبيده بود) دانش آموز خوند:
درشكّه جاي، آن را گرفت
يكي از دانش آموزا گفت آقا درشكّه جاي چيه؟ بابام گفت درشكه جاي يه نوع يونجه ايه كه برگ هاي نازك داره و در مناطق سر سبز مي رويد
شاگرد اول براي خودشيريني دستشو بالابرد گفت آقا ما ديديم تو باغ عمومون و خوشگله و معطر و...بابام گفت آفرين آفرين يه مثبت ميذار�
شاگردي هم بود كه شاگرد دوم بود و اينا رقابت داشتن
نميخواست عقب بمونه از اون گفت آقا ما هم ديديم زردشو ديديم تو طارم و... ساقه اش اين رنگيه و...
بابام گفت آفرين تو هم يه مثبت گرفتي
بچه ها هم همينطوري به اين دو نفر نگاه ميكردن با تعجب اينكه ما نديديم خوش بحالشون
عاقا بابام نشست خوند اون متنو
و دِرشكه جاي آن را گرفت عاقا بچه ها از خنده روده بر شدند و فقط هم به اين دو نفر نگاه ميكردن
قيافه اين دو رو تصور كنين