این داستان کوتاه رو بخونین ارزششو داره
یه روزی یه چوپانی بوده که گلش رو برده بوده چرا ظهر که میشه گشنش می شه میره از بالای درخت سیب بخوره وقتی بالا بوده یه طوفان می آد چوپان از بالای درخت گنبد یک امام زاده رو می بینه با خودش میگه یا امام زاده کل گوسفندامو ندرت میکنم که سالم برسم پایین طوفان آروم میشه چوپان یک شاخه میاد پایین میگه یا امام زاده من اگه کل گوسفندامو بدم بهت با چی خرج زن و بچه هامو بدم پس بیا با هم نصف کنیم یکم که میاد پایین تر میگه یا امام زاده شما که نمی تونی گوسفندارو نگه داری پس من شیر و پشم شونو ندرت میکنم یکم که......
بقیه داستان رو خودتون حدس بزنید
دیوونه هم خودتی
رفتم دکتر گفت به بیماری آخر داستان نگویی دچار شدم
به حق این شب عزیز واسم دعا کنید