م

مهناز

@نونه جوجه · ۲ امتیاز

★☆☆☆☆ ۱ از ۵ (۱ رأی)

ع
جوک

مکالمه مامانم و بابام:
مامانم :چای میخوری برات بریزم؟
بابام :آره خانوم، دستت درد نکنه
مامانم :پسرم پاشو واسه من و بابات یه چای بریز بیار............................... ..............................................................یه بار بابام گفت برو چایی بریز، منم گفتم تو نزدیکتری به آشپزخونه تو برو بریز بیار بخوریم!
پا شد رفت اون سر پذیرایی نشست گفت حالا تو نزدیک‌تری، تو برو بریز بیار بخوریم........................................................................ توکه رفتی ....من به مهم ترین چیزای زندگیم بی اعتنا شدم
.
دیگه برام فرقی نمی کنه تودست شویی کدوک وری بشینم..............................................................................................

م
مهناز ۱۱ سال پیش
جوک

روزی پسرکی وارد مغازه ای میشود و مغازه دار در گوشِ مشتریش میگوید:
«اون پسر رو میبینی؟ اون احمق ترین پسرِ دنیاست! ببین الان بهت ثابت میکنم!»
مغازه دار یه اسکناس یک دلاری توی یک دستش و دو تا سکه ی 25سِنتی توی دستِ دیگرش میگذاره و پسرک رو صدا میکنه و بهش میگه:
«پسرم، کدوم دست رو میخوای؟»پسرک سکه ها رو بر میداره و از مغازه بیرون میره.
مغازه دار رو به مشتری گفت : «نگفتم؟»
بعدا وقتی مشتری از مغازه بیرون میاد، پسرک رو میبینه که داره از مغازه ی بستنی فروشی میاد بیرون.
میگه : «عمو جون, میتونم بپرسم چرا توی مغازه سکه ها رو انتخاب کردی؟»
پسر در حالی که بستنی رو لیس میزد، رو به مرد گفت:
«چون روزی که اسکناس رو بردارم، بازی تموم میشه!»