از من بپذیر نوکری هایم را
کوتاهی چشم و سینه و پایم را
آقا شب آخر صفر خالی کن
در صحن امام رضا خودت جایم را
یا ضامن آهو
@مهدوی 73 · ۲۷ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۸ رأی)
از من بپذیر نوکری هایم را
کوتاهی چشم و سینه و پایم را
آقا شب آخر صفر خالی کن
در صحن امام رضا خودت جایم را
یا ضامن آهو
حقیقت ندارد
زمانی که انسان پیر میشود
از رویاهایش دست میکشد
بلکه
انسان زمانی که
از رویاهایش دست میکشد
پیر میشود...
"گابریل گارسیا"
@andishepuia
✍✍✍✍✍✍
#داستان_کوتاه
امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط یک سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود:
شما چگونه مىتوانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟
تقريباً یک ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخهاى خود را در برگه امتحانىشان بنويسند، به غير از يك دانشجوى تنبل كه تنها 10 ثانيه طول كشيد تا جواب را بنويسد!
چند روز بعد كه استاد نمرههاى دانشجويان را اعلام كرد، آن دانشجوى تنبل بالاترين نمره كلاس را گرفته بود...او در جواب فقط نوشته بود:
كدام صندلى؟!
#گابریل_گارسیا_مارکز
شخصی به دارالحکومه رفت و گفت:
از كسي پولی طلب دارم. و پس نمی دهد.
گفتند: آیا شاهد داري؟
گفت: خدا...
گفتند: کسی را معرفي کن که قاضی او را بشناسد!!
عبید زاكانی
چندین ساله که دوستت دارم . ولی هر وقت خواستم به لبات نزدیک بشم ، منو با نفرت زمین زدی . . . امضا : آب دماغ
كوتاه ترین داستان فلسفی دنیا
برنده جایزه داستان كوتاه نیویورك تایمز
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند.
اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت: مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت: من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم.
خدایا!
آدمهای خوب سر راهم بگذار ... .
حس بسیار خوبیست هنگامی که در لحظه هجوم غم یا ناامیدی یا پریشانی؛
بی هوا کسی سر راه آدم سبز بشود...
کلامش؛ نگاهش؛ حتی نوشتهاش آرامش و شادی و امید بپاشد به زندگی.
فقط از دستِ خودِ خدا برمیآمده که آن آدم را،
یا کلام و نگاه و نوشتهاش را برای آن لحظه خاص سرِ راه زندگی ما بگذارد.
شاید یکی دیگر از دعاهای روزانه هم بتواند این باشد که خدایا:
من را هم از واسطههای خوبکردنِ حالِ بندههایت قرار بده...
می ببینید که یک شمع شعله های خود را تا کجا می گستراند
بنابراین رفتار مناسبی را در دنیا منعکس کنید.
«سکسپیر»
داداشم رفته بود سر جلسه ی کنکور مراقبه داشت میگشتش که یهویی چشمش افتاد به بطری آبی که دست داداشم بود
داداشم وقتی دید که مراقبه داره نگاه بطری آب میکنه بهش میگه :
چیه تو اینم میخوای بگردی بیا بگرد
داداشم:)))))
مراقبه:((((
امروز معلم ادبیات میخواست یه جمله رو با چند فعل صرف کنه
حالا معلم ما رو باش:
خرم
خری
خرید
خرند
یکی خودش از پنجره پرت کرد بیرون.
من دیروز یه جور گفتم که بچه مسی رو خیلی وخته ندیدم
.
.
.
.
.
.
انگاه خونه مسی سر کوچمونه .
امروز مامانم چسبیده بود به بخاری داداشم گفت :بوی چیه داره میاد ؟
بعد یهویی مامانم گفت: منم دارم میسوزم؟
یه روز داشتم برنامه های شبکه نسیم رو میدیدم
که به یاد مرتضی پاشایی چند تا از آهنگاشو گذاشت دلم یهو گرفت
شما هم اگه دلتون برای خودش و برای صداش تنگ شده یه فاطه براش
بفرستید. راستی فکر کنم چهلومشم رد شد
برق خونه مون قطع میشه داداشم میگه کامل برق رفت ؟
میگم:پ ن پ یه کم مونده بیا سطل بیار پرش کن تا کامل نرفته.
من:).
داداشم:(((.