بی معرفت خیلی دلم برات تنگ شده،ب اینکه شبا بازوهات زیر سرم باشه عادت کردم،دیشب ک نبودی تا صب بیداربودم،میدونم مجبوری بری سرکار و مجبوریم دوهفته دوری همو تحمل کنیم ولی من نمیتونم،نمیخوام ک بتونم،امید بخدا سخته دوازده روز دیگه نبودنتو تحمل کنم،خدایا از خودت میخوامش