ناموسا من عمرم هم تموم بشه نمی فهمم فلسفه این که معلما وسط کلاس نمی ذاشتن دو نفری بریم واسه آب خوردن چیه!
@رها دختر تبریزی · ۶۵ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۶۴ رأی)
ناموسا من عمرم هم تموم بشه نمی فهمم فلسفه این که معلما وسط کلاس نمی ذاشتن دو نفری بریم واسه آب خوردن چیه!
یعنی من نمیدونم چرا!واقعا نمی دونــــــــــم!
هر وقت میرم بیرون و احساس می کنم دندونام مثل مروارید قشنگه^__^و به همه لبخند می زنم،میام می بینم یه پوست تخمه لای دندونمه!
بعد هروقت که تو جمع پفک خوردیم وبعدش دارن جوک میگن،من خودمو می ترکونم که معبودا ؛مبادا بخندم دندونام دیده بشه!
بعد میام میبینم انگار دندونام تازه دراومدن یعنی انقدر سفیدن!
آخه چـــــــــــــــــرا؟؟
مضارعی که اکنون آن را می گذرانی،همان مستقبلی ست که در ماضی دنبالش بودی!
یادت هست؟؟
چقد بده که تنها وقتی که میشه بهترین برنامه ریزی رو برای درس و تعطیلات داشته باشیم و بهترین جوکا به ذهنمون می رسه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
سر نمازه!
خدا چقد غریبه!
با اين وضع فكر كنم فقط منم كه هنوزم که هنوزه دارم خوانندگی رو تو حموم ادامه میدم!
.
.
.
.
اینجوری نگام نکنین کلی پیشرفت کردم آلبوم هم دادم بیرون!
فردام قراره کنسرت بزارم ، واسه قارچا و جلبکای حموم بخونم...
هی من بخونم ...هی اونا تکثیر بشن!
نخند*__*
جدی ام می فهمی؟؟؟جدی!!!
کاش منم عاشق یکی بودم براش اینو می خوندم:
بــــس که پـــر کرده شمیم نفست تهــــــران را
بین آزادی و دربـــــند گزینش ســـــخت اســـت!!
.
.
.
.
.
.
.
اما حیف که تبریز زندگی می کنم ! فقط در حد تئوری عرض کردم...!! ^__^
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
بغض ،سه حرف دارد ؛اما کلی حرف دارد!!!!
برچرخ فلک هيچ کسي چيـــر نشد*وز خوردن آدمي زمين سیــر نشد
مغرور بداني که نخوردهست ترا *تعجيل مکن هم بخورد ديـــر نشد
آغو دیروز بابام گف: رها جون برو گلستانو بیار بخونیم دوتا چیز یاد بگیریم....
منم دختر حرف گوش کن...^____^
هیچی رفتم آوردم....
من-بابایی کدوم باب رو دوس داری بخونم؟
بابا-باباجون همون باب اخلاق درویشانو وا کن هر جا اومد بخون
من-چش�
آغو چشتون روز بد نبینه
باز کردم این بیتو دیدم خوند�
چو باد اندر شکم آید فرو هل* که باد اندر شکم بار است بر دل
هیچی دیگه بابام داره عمل میکنه به حرف سعدی
منم با ماسک دارم پست می زار�
وی لاو یو سعدی &___&
سعدی است دیگر....
آغو دیروز بابام گف: رها جون برو گلستانو بیار بخونیم دوتا چیز یاد بگیریم....
منم دختر حرف گوش کن...^____^
هیچی رفتم آوردم....
من-بابایی کدوم باب رو دوس داری بخونم؟
بابا-باباجون همون باب اخلاق درویشانو وا کن هر جا اومد بخون
من-چش�
آغو چشتون روز بد نبینه
باز کردم این بیتو دیدم خوند�
چو باد اندر شکم آید فرو هل که باد اندر شکم بار است بر دل
هیچی دیگه بابام داره عمل میکنه به حرف سعدی
منم با ماسک دارم پست می زار�
وی لاو یو سعدی&___&
من یک دختـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم...
مقدس ترینــــ لحظه ی دنیاستــــــــــــــ
آنگاه که پیشانی من،محـــــــل آرام گــــــــرفتن
لبــــــــــهای پدرم می شود!
شاید قبول کنم به جای موکت بگم فرشینه
شاید قبول کنم به جای فلاسک بگم دمابان
شاید قبول کنم به جای کپسول بگم استوانک
شاید قبول کنم یه جای چیپس بگم برگک
شاید قبول کنم یه چای سوییت بگم سراچه
و حتی شاید قبول کنم به جای فلش بگم پیکانه
اما هیچ رقمه تو کتم نمیره که باید به جای "کراوات" بگم"دراز آویز زینتی"
.
.
.
.
خواهشا یه کم توجه کنین مسئولین
لااقل حروف اولشو جمع می کردین میشد"داز"
والا
^_______________^
مامان گرام بنده اعتقاد داره آدم باید علاوه بر اندازه ی دهنش،
اندازه ی شکمشم بدونه که غذا اضافه نیاره!!!
هر کی مامانش با مامان من هم عقیده اس بکوبه لایکو!
ما که ندیدیم ولی میگن:
خیلی لذت داره که همه دنبال عشقت باشن و بخوانش ولی اون بهت بگه:
.
.
.
من میخوام مال تو باشم...!
یه بار من بچه که بودم،داییم ازم پرسید :رها جون،تو دختر مامانتی یا بابات؟؟
منم که از هموووون اول منطقی بودم ،گفتم خوب معلومه دایی جون ،اگه اسم منو بر عکس کنی میشه اهر،بابایی هم که متولد اهره پس من دختر بابامم!
.
.
.از دست مامانم تا یه سال صندوق صدقاتو بانک ملی می دیدم!
البته بماند لواشکایی که بابا واسم خرید چقدرررررررررترش بود!!!
آجیم از بابام 3 میلیون گرفته که آیفون 6 بخره...
اونوقت من به بابام میگم باباعینکم شیکسته 100 تومن بده عوض کن�
میگه دخترم دنیاش ارزش دیدن نداره !!
خدایاااااااااااااااچالش سطل اسید سولفوریک..
دختره اومده تو وبلاگش یه شعر از سعدی گذاشته 1243 تا لایک خورده 937 تا هم کامنت!
.
.
.
.
ناموسا اگه خود سعدی میومد شعرشو مینوشت 1 لایک میخورد با یه کامنت :
این دری وری ها چیه گفتی
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود*نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود...
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل*زین پس چو نباشیم همان خواهد بود...
قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه،
میان شاگردان قرعه کشی شود.
معلم گفت تا هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند.
وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد.
چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه ی آنها نوشته شده بود: حسن...
فانتزیمه که..."مهربانیهای صادقانه ، کودکی هایمان را از یاد نبریم"