عاقا جاتون خالی دیروز با برو بچ رفتیم پارک سوارکشتی صبا شدیم (همون اژدهای خودمون) ی دو سه نفریم جلوی ما نشسته بودن پسره جلویی روبه دوستاش گف: بچه ها من شام جوجه خوردم خعیلی هم خوردم نکنه زیاد بره بالا من بالا بیارم....؟؟
هیچی خلاصه این کشتیه شروع به حرکت کرد....
چشمتون روز بعد نبینه همه با حالت اشفته و صورتای زرد شده پیاده شدیم...حالا پسره رو نیگا کردیم پسره :عوقققققققق....عوقققققققق
فکر کنم بزرگ ترین دروغ زندگیشو گفتا
.
.
.
الان یه ماهه که هرچی می ریم اونجا یاد اون تخم مرغ ها و اون گوجه های لهیده می افتم...که اون پسره گلاب به روتون بالا اورده بود...آخه یکی نیس بگه تو که خطر رو پیش بینی کردی چرا دروغ گفتی هان؟