بعضی وقتا اِنقد ناراحتم که دوس دارم خدا بیاد پیشم و دستم رو بگیره و بگه : چی شده ؟ آدما اذیتت کردن ؟ بیا بریم پیش خودم .
@منال شاباد · ۵ امتیاز
★☆☆☆☆ ۱ از ۵ (۱ رأی)
بعضی وقتا اِنقد ناراحتم که دوس دارم خدا بیاد پیشم و دستم رو بگیره و بگه : چی شده ؟ آدما اذیتت کردن ؟ بیا بریم پیش خودم .
دیروز رفتم نذری پخش کنم رفتم در خونه ی همسایمون زنگ آیفونشون رو زدم و 5 سانیه نگذشته بود که یدفه همسایمون از پشت آیفون داد زد : هااا کیه ؟ چیه ؟ تو دیگه چی مخوای بی شعور ؟ منم گفتم : ببخشید نذری آوردم . یارو هم گفت ببخشید نمی خوام. ینی دیگه واقعا تحریما اصر کرده ها!!!!
منم ایشکلش بودم :×
صب زود داشتم میرفتم مدرسه . موقه(موغه ، موغع یا شاید هم موقع ) رفتن به مامانم گفتم : مامان کاری نداری خدافظ . گفت : برو عزیزم نوش جان .
ینی تا رسیدم مدرسه هی میخندیدم و آسفالت کوچه ها رو می جویدم !!
از زندگی دردها کشیدم و از دردها درسها آموختم . با تنهایی ساختم ، با بیکسی سوختم ولی یاد نگرفتم کسی را فراموش کنم .
درد ها فراموش میشوند ولی همدرد ها هرگز . من بودن آنهایی را می خواهم که حتی یادشان زندگی را زیباتر میکند .