r

revolt

@revolt · ۵ امتیاز

★☆☆☆☆ ۱ از ۵ (۲ رأی)

r
revolt ۱۲ سال پیش
پیام

داستان دیوار..
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه اورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دوید و گفت:مامان مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد،برادرم با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید نقاشی کرد!مادر عصبانی به اتاق پسر کوچک رفت،پسر کوچک از ترس زیر تخت قایم شده بود،مادر فریاد زد:تو پسر خیلی بدی هستی.و تمام ماژیک هایش را در سطل اشغال ریخت.پسر کوچک از غصه گریه کرد.10دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت.پسرش روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:مادر دوست دارم.مادر در حالی که اشک می ریخت به اشپزخانه برگشت و یک قاب خالی اورد و ان را دور قلب اویزان کرد.تابلوی قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است.

r
revolt ۱۲ سال پیش
پیام

یه پیرمرد با نوه اش رفته بود خرید،پسر هی بهونه میگرفت.پیرمرد میگفت:اروم باش فرهاد،اروم باش عزیزم!جلوی قفسه ی خوراکی ها،پسر خودشو زد زمین و شروع کرد به داد و بیداد...پیرمرد گفت:اروم فرهادجان،دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه،دم صندوق پسر چرخ دستی رو کشید،چندتا از جنسا افتاد رو زمین،پیرمرد باز گفت:فرهاد اروم!تموم شد،دیگه داریم میریم!شخص سومی که این رفتا رو دیده بود،از کوره در رفت،بیرون رفت و بهش گفت :اقا کارت خیلی درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد اروم باش!پیرمرد رهگذر را نگاه کرد و گفت:عزیزم،فرهاد اسم منه!...نوه ام اسمش سیامکه.

r
revolt ۱۲ سال پیش
پیام

معلم چو امد به ناگه کلاس/چو شهری فروخفته خاموش شد/سخنها ناگفته در مغزها/به لب نارسیده فراموش شد/معلم زکار مداوم مدام/ غضبناک و فرسوده و خسته بود/جوان بود و در عنفوان شباب/ جوانی از او رخت بربسته بود/سکوت کلاس غم الود را/صدای درشت معلم شکست/بیا احمدک درس دیروز را/ بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت
ولی احمدک درس ناخوانده بود/مگر انچه دیروز انجا شنفت/زبانش به لکنت بیافتاد و گفت/ بنی ادم اعضای یکدیگرند/وجودش به یکباره فریاد زد/که در افرینش ز یک گوهرند/چو عضوی به درد اورد روزگار/دگر عضوها را نماندقرار/تو کز.تو.کز وای یادش نبود/جهان پیش چشمش سیه پوش شد/نگاهی به سنگینی از روی شرم/به پایین بیافکندو خاموش شد/در اعماق قلبش بجز درد و داغ/نمی کرد پیدا کلامی دگر/در ان عمر کوتاه خاطرش/نمیداد جز ان پیامی دگر/چرااحمدک کودن بیشعور/ معلم بگفتا به لحنی گران/نخواندی چنین درس اسان بگو/مگر چیست فرق تو با دیگران/عرق از جبین احمدک پاک کرد/خدایا چه می گوید اموزگار/نمی داند ایا که در این دیار/بود فرق ها بین دار و ندار/چه گوید.بگوید حقایق بلند/به شرمی که از چشم خود بیم داشت/که انان به دامان مادر خوشند/و من بی وجودش نهم سر به خاک/نارند کاری به جزخورد و خواب/به حال پدر تکیه دارندو من/من از بیم اجبار و ازترس مرگ/کشیدم از ان درس دیروز دست/کنم باپدر پینه توزی وکار/ ببین شاهدم دست پر پینه است/معلم بکوبید پا بر زمین/به من چه که مادر از کف داده ای/به من چه که دستت پر از پینه است /رود یک نفر پیش ناظم که او/به همراه خود یک فلک اورد/دل احمدک سخت ازرده گشت/چو او این سخن از معلم شنفت / ز چشمان کور سویی جهید/به یاد امدش شعر سعدی و گفت/کنون یادم امد بگویم تو را/تامل خدا را تامل دمی/تو کز محنت دیگران بی غمی/ نشاید که نامت نهند ادمی