عشق است دیگر
.
.
.
.
.
.
.
.
گاهی نه؛ همیشه دلش می خواهد ذره ذره آبت کند .....
@maryamat · ۲۶ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۸ رأی)
عشق است دیگر
.
.
.
.
.
.
.
.
گاهی نه؛ همیشه دلش می خواهد ذره ذره آبت کند .....
برادر بزرگتر است دیگر .....
...
.
.
.
.
.
گاهی دلش میخواهد خواهرش را زودتر شوهر دهد تا از شررررش راحت شود ................
عاغا این قضیه بقیه پول بود مختص بقالی ها بود ؟؟؟؟؟بقیه پول و خوراکی میدادن........که اخیرا هم به تاکسی ها و میوه فروشی ها و بوتیکا کشیده شده بود؟؟؟؟؟؟خواستم بگم به نونواییها هم کشیده شده ........
رفتم دوتا نون سنگک خریدم نونوا بقیه پولمو ی نصف نون داده با تعجب بهش نیگا کردم میگه چیه ناراحتی ؟؟؟؟؟؟؟
گفتم هرچی فک می کنم نمی تونم خودم و قانع کنم .. اونم نصف نونرو ازم گرفت بازم نصفش کرد ... گفت منم هرچی فک میکنم می بینم این نونه به نسبت نونای دیگه بزرگتره ...ب خاطر همین نصفش کردم.....
ینی استدلالش ته ته حلقم .......
دقت کردین تو این فیلما وقتی طرف فشارش میفته با ی ته استکان آب ردبف میشه ؟؟؟؟
حالا اگه تو خونه ما کسی فشارش بیفته با ی بشکه 220 لیتری شربت و ی گونی قرص و ی کامیون غذا روبرا نمیشه ...
حالا سوالی که پیش میاد اینه که ما خیلی عجیبیم یا آدمای تو فیلم ی اصن هر دو ؟؟؟؟؟نظرتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مورد داشتیم طرف هروخت حساب کتاب تاریخ روزا از دستش در میره میاد فورجک ی سری به کنترل پنلش میزنه میره .....
.
.
.
چیه مگه ب نظر من که خیلیم خوبه ....
عاغا تازگیام ی مورد داشتیم در حد بنز................
مورد داشتیم طرف ی جایی یه عکسی می بینه خیلی ازش خوشش میاد میزاره فیس بوک زیرش مینویسه ""آمار کامل این عکس"" مخصوصا این که مجرده ی ن ..........
من دیگه حرفی ندارم.........
بهلول در راهی نشسته بود و با انگشت بر خاک تصویر خانه ای می کشید و می گفت این خانه را بخرید تا خدا شما را پاداش بدهد....
خلیفه با همراهان گذر میگرد یکی از همراهان چند سکه بداد و خانه نقش بسته بر خاک را از بهلول خرید..
خلیفه شب در خواب دید که آن همراه را در بهشت قصری از زمرد عطا کرده اند ..
فردا نزد بهلول آمد و گفت:خانه ای نیز به من بفروش ..
بهلول خندید و گفت :""""""تو را آن پاداش ندهند زیرا او ندیده خریده بود........""""""
شخصی زیر درخت گردو ایستاده بود و میگفت:همه این کارهای دنیا درست است فقط نمیفهمم چرا گردوی به این کوچکی بالای این درخت بزرگ قرار دارد ولی هندوانه به آن بزرگی لای بته های کوچک!!!
همین طور که داشت با خودش حرف میزد .....
ناگهان بادی وزید و گردویی روی صورتش افتاد و بینی اش خون آمد او به خودش گفت:""""""خدا را شکر""""""
اگر یک هندوانه بالای درخت بود دیگر چیزی از من باقی نمی ماند.....
لایک:خدا جونم به خاطر همه نعمتات هزاران هزار بار سپاس........
جوانی درمانده در بیابان میرفت که پیرمردی را دید ...........
پیرمرد به او آب و غذا داد و او در کنار آتش تا صبح خوابید
صبح مرد جوان اسب او را دزدید و رفت و پیرمرد فریاد زد :"""""""از این ماجرا با کسی سخن مگو""""""""""
چوان گفت :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
پیرمرد گفت:"""""""تا جوانمردی از میان نرود """"""""
جوان از حرکت باز ایستاد..
"""با مراماش بلایکن"""
مورد داشتیم طرف از کارش انصراف داده بشینه شدیدا واسه امتحانات دانشگاه درس بخونه شاگرد اول بشه از 30٪ تخفیف شهریه بهره مند بشه ..
میگما ی وخت زشت نباشه ما از الان داریم با هم هماهنگ می کنیم ک دیگه کم کم دانشگاه و بپیچیم بریم واسه تعطیلات عید .......
خونه شمام اینجوریه ؟؟؟؟؟
خونه ما دقیقا روزایی که سرسفره نون کمه همه شدیدا گرسنه شونه ..
اصن داستان داریم........
پشت یه وانت نوشته بود......
کاش روزی همه ی کاش ها به حقیقت می پیوست....
آهااااااااای دنیا با تواما .......
کاش توام دنده عقب داشتی........
میگما...یه وقت زشت نباشه من و اکیپمون سر ساعتای تخصصی تو دانشگاه تههه کلاس میشینیم تخمه و لواشک میخوریم صدای گربم میذاریم ؟؟؟
خیلی سخته تو زندگی به دو چیز وابستگی داشته باشی و نتونی یکی و فدای دیگری کنی...........
روزی کلاه های مرد کلاه فروشی دست میمون ها افتاد ....
می دانست میمون ها تقلید کارند .پس کلاهش را روی زمین انداخت و میمون ها نیز کلاه ها را از روی درخت به سمت زمین پرداخت کردند ....
سالها بعد مرد تجربه اش را به نوه اش گفت نوه نیز در جنگل به این مشکل برخورد و مانند پدربزرگ کلاهش را به زمین انداخت ....
میمونی پایین آمد و به پسر گفت"""""""فکر کردی فقط خودت پدر بزرگ داری؟؟؟"""""""
گنجشکی به آب نزدیک می شد و بر می گشت پرسیدند:چه میکنی؟؟؟
گفت:در این نزدیکی چشمه هست و من نوکم را پرآب می کنم و روی آتش می ریزم ..گفتند:حجم آتش در مقایسه با آبی که می آوری بسیار زیاد است و این فایده ندارد..گفت:شاید نتوانم آتش خاموش کنم اما هنگامی که خداوند پرسید:زمانی که دوستت در آتش سوخت چه کردی؟پاسخ میدهم:""""هر آن چه از من بر می آمد""""
عاغا با داداشم رفته بودیم دکتر ...........
دکتره فامیلیش مکانیک بود .... بهمون گفت هفته بعدم باید بیاید معاینه کنم البته نه این مطبم ...
داداشمم گف چ جالب اونجام مکانیکی دارید؟؟؟؟؟؟؟دکترم کم نیاورد گفت نه اونجا صافکاری دارم که دهن مریضایی مثل تورو صاف کنم ..........
بحححححله.....
سه چیز که خوشبختی را نصیب انسان می کند...
کمتر آرزو کردن.......
کمتر طمع کردن.........
قانع بودن..........................
"رحمت نژاد"
ی موردم داشتیم واسه خط دوستم شارژ فرستادم نیم ساعت بعد گفت دوباره واسم شارژ بفرست گفتم چرا؟؟؟؟گف آخه سیممو انداختم تو ی گوشی دیگه شارژه مونده تو اون یکی گوشییییییییی...
اصن موردی بود واسه خودش ....