ک

کیوان

@keyvanzamzam · ۵۱۵ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۴ رأی)

ک
کیوان آتش زمزم ۱۱ سال پیش
پیام

آدمهای ساده را دوست دارم...
همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند.
همان ها که برای همه لبخنددارند. همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.!
آدمهای ساده راباید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است ، بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمین شان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
میدانی چرا آدم های ساده را دوست دار�
چرا بوی ناب آدم می دهند
می دانی آدم های ساده ، ساده هم عاشق می شوند
ساده صبوری می کنند ،ساده عشق می ورزند
ساده می مانند ،اما سخت دل می کنند
آن وقت که دل می کنند.!
جان می دهند . . .

ک
کیوان آتش زمزم ۱۱ سال پیش
پیام

پيرمرد به زنش گفت :بيا يادي از گذشته هاي دور بکنيم ، من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم..!
پيرزن قبول کرد. فردا پيرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولي پيرزن نيومد وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه ،ازش پرسيد :
چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت بيام...

ک
پیام

مــَـن
لایــکام کــمه ...
تنهـــا چیزی کــ ندار�
غمــه ...
سَــرَم جــلو رفیقــا�
خــَـمه ...
با مـــَـنی ؟
از آشناییــــــــــــت خوشــبختم ...
با من نــــیستــی ؟
شـــَـــرِررت کـــــــَــــــــــــــم ...
ببین رفیق !!! من " تک پرم "
فقط با " خاصم " میپرم ....
بچرخی بازدور " سرم " ..... " کات میشی ازدور و برم !
درموردم " نظر " نده چون این روزا " حالم " بده …"
خشن " بشم بدمیبینی !!!
بکش کنار ..... مرسی " فدات " !!!
اولویت غرورمه ..... چون همه ی وجودمه !!!
من این " بالام " ..... تواون پایین .....
بکش کنار !!!
فقط "همین".....!!!

ک
پیام

ﺁﺩﻣﻬــــــﺎ ﻣﯽ ﺁﯾﻨــــــــﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺠﺎﺟــــــﺖ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ :
ﺑﯽ ﺍﺣســـــﺎﺱ ﻧﺒـــــﺎﺵ . . .
ﺑﺎ تماﻡ ﻭﺟـــــﻮﺩ ﻋﺎﺷﻘــﺖ ﻣﯽ ﮐﻨـــــﻨﺪ و ﻣﯽ ﺭﻭﻧــــــد
ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾــند :
ﺍﺣﺴﺎﺳــــــﺎﺗﯽ ﻧﺸــــﻮ ...ﮐﻤـــــــﯽ ﻣﻨﻄﻘـﯽ ﺑــﺎﺵ
هه . . .

ک
پیام

حالا که دستهای تو در دست دیگری ست
حالا که سهمِ عاشقی ام دیر باوری ست
خاتون! نگو که عاطفه ام با تو سرد بود
تنها گناه عشق همین پیش داوری ست
آن روزها نگاه تو مضمون عشق بود
این روزها، نگاه شما ، خشک و سرسری ست!
مردی که سالهای خُوشی، از تو می سرود
مردی که پشتِ خاطره ها سخت بستری ست
این بار، از طراوت آن چشمها نگفت
می گفت: دست های تو، در دست دیگری ست . . .