حرف تازه ای ندارم …
فقط خزان در راه است …
کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند ،
شاید یادت بیافتد جیب هایت را وقتی دست هایم مهمانشان بودند
@پسر تنها · ۷ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
حرف تازه ای ندارم …
فقط خزان در راه است …
کلاه بگذار سر خاطراتی که یخ زده اند ،
شاید یادت بیافتد جیب هایت را وقتی دست هایم مهمانشان بودند
تاحالا شده کسیو دوست داشته باشی اما نتونی بهش بگی
حتی اون خودشم ندونه که دوستش داری ...هرروز میبینیش
و وقتی حواسش نیس بهش زل بزنی و تو دلت بگی
.. خیلی دوستت دارم ای کاش میفهمیدی ..
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﯽﺁﻳﻨﺪ
ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﻭ ﻣﺎﻧﺪﻧﺸﺎﻥ
ﺍﺻﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻧﻴﺰ ﺑﺎﺷﯽ ﻫﻤﺮﺍﻫﺸﺎﻥ.
ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﯽ ﺑﻮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭﺷﺎﻥ ﮐﺮﺩﯼ
ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ
ﻣﯽﺭﻭﻧﺪ.
ﻭ ﺗﻮ ﻣﯽﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﮐﻪ !...
ﺍﻳﻠﻬﺎﻥ ﺑﺮﮎ
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ ؛
ﻧﯿﺎﺯﯼ ﺑﻪ ﺳﻔﺮ ﻧﯿﺴﺖ!
.
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻨﺠﺸﮑﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻣﯽ
ﺧﻮﺍﻧﺪ …
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ
ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﭘﺴﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﺮ
ﻫﻔﺘﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ!
ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﺟﻤﻠﻪ ﯼ ” ﻋﺠﺐ ﺷﺎﻧﺴﯽ ﺁﻭﺭﺩﻡ ” ﺍﺳﺖ !!
.
.
.
ﺧﺪﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩﻩ
ﻭ
ﺁﻣﺪﻩ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ . . .
آروم بگو(خدایا من عاشق توام وبه تو نیاز دارم .به قلب من بیا) مطمئن باش که خدا رو یاد کنی اونم یادت میکنه ,خدا فقط منتظر یه حرکت از توئه...