آ

آنه شرلی

@anneshirley · ۷۳ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۸۲ رأی)

یک حقیقت تلخ...!
آقا من از این تریبون ازتون تقاضا(ذا، زا) دار�
خواهشا، لطفا، ناموســـــا ... وقتی کسی رو مبل خوابه نیاین بیدارش کنین بگین پاشو برو سرجات بخواب اینجا میفتی... رسمـــا گند میزنین به کاخ آرزوهاش! :|
خب ازتون چـــــــــــــــــــی کم میشه آدم رو مبل بخوابه والا...
با این مبلاشون!

یکی از فانتزیام اینه با یکی ازدواج کنم فامیلش اَبری باشه اسم بچمونو
بذاریم آسمان، بشه آسمانٍ اَبری!
.
.
.
.
بعد بچه دیگمون ناخواسته باشه اسمشو بذاریم دمپایی، بشه دمپایی
ابری! چیه خب همه چی که نباس رویایی باشه! ^_^

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم که از همه تهوع آور بود اينکه در آن سن و سال، زن داشت !...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم!!
(دكتر علي شريعتي)

آقا من با اقتدار اعتراف میکنم! بچه که بودم وقتی میخواستم این اسباب بازیا مثله اسب که سره جاشون تکون میخورن رو سوار بشیم و سکه نداشتیم، درٍ نوشابه شیشه ای هارو با سنگ صاف میکردیم به جای سکه مینداختیم توی دستگاه ، چند دور سوار میشدیم!!
خدایا منو ببخش! :-(

در فولكلور آلمان ، قصه ای هست كه این چنین بیان می شود :
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند.
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند!
*** پائولو کوئیلو:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!