یکی از فانتزیام اینه که بفهمم تو اون سرو صدا استادیوم آزادی سرپرست پرسپولیس چطور خوابش برد؟؟؟
@koni · ۱۲۰ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۷۰ رأی)
یکی از فانتزیام اینه که بفهمم تو اون سرو صدا استادیوم آزادی سرپرست پرسپولیس چطور خوابش برد؟؟؟
دقت کردین تو دربی بعضی از آقایون پرسپولیسی چقدر خواب داشتند!!
می نویسم ....
باز می نویسم....
نخوان! حرفهایم تکراریست....
نشنوو !!! همان آدم دیروز هستم...
نبین !!! همان آدم دیروز هستم...
فقط برو....
برو ولی حس کن و لمس کن....
" عشق پاکی را که به آتش کشیدی"
پاییز دلگیر و بی رحم....
اون همه برگ مگه کم بود؟؟
گل من رو چرا چیدی
.
.
.
گل من، دنیای من بود.
یکی از لذت هایی که دیگه نیست اینه که پرسپولیس سالهاست یه مقام پنجمی هم بدست نمیاره چه برسه قهرمانی
.
.
من به حالشون بغض کردم و الان تو افق تحصن کردم خخخخخخخخخخخخخخخخخ
لایک: "اس اس قهرمان "
به یه پرسپولیسی میگن بزرگترین دروغی که تا حالا گفتی چی بود؟.
میگه: پرسپولیس زلزله!!
.آخه این طفلک کجاش زلزست!
.استقلالی ها یه جیغ و یه هورا!¥
به سلامتی اون کاربری که:
امتیازاش هنور دو رقمی نشده
پست هاش بالای 100 تا لایک هنوز نخورده
هیچ کدوم از جایزه هایه 4جوک رو برنده نشده
هنوز آدرس افق رو بلد نیست تا بره توش محو بشه
.... اما با این حال بازم وقتی اسمه 4جوک میاد به احترامش کلاه شو برمیداره
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب و روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
سایه تا باز گرفتی زچمن مرغ سحر
آشیان درشکن طره شمشاد نکرد
شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاک تر از این حرکت باد نکرد
درویش را نباید برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد
به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راه
به یار یک جهت حق گزار ما نرسد
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان
که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعال مستمندان است
که بیند خیر از آن خرمن، که ننگ از خوشه چین دارد
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است ،بدین حال گواست
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
برو ای زاهد و بر درکشان خرده مگیر
که نداند جز این تحفه به ما رو الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدی�
اگر از خمر بهشت است و گر باده مست
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم شکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازا که مرام دم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
در شکفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل ودل می دادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد بر آن دل که نخواهد شادت