مدیترانه. تواز انسل من امانت دار تری. که کودکم را بدون اینکه از خواب بیدار شود به ساحل بردی .خجالت میکشم به انسانیتم افتخار کنم. شرمسار هستم به خاطر حدود مرزی .غمگینم که دین باعث جدایی انسانیت از آدمیت شد
@مجید تک · ۶۴ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۲ رأی)
مدیترانه. تواز انسل من امانت دار تری. که کودکم را بدون اینکه از خواب بیدار شود به ساحل بردی .خجالت میکشم به انسانیتم افتخار کنم. شرمسار هستم به خاطر حدود مرزی .غمگینم که دین باعث جدایی انسانیت از آدمیت شد
مسافر بی بدرقه من. اینقدر بی صدا رفتی که از وداع جا ماندم. باز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختند.....
ما آخریم بازمانده از گله شیرها هستیم .....
که دیگر غرش نمی کنیم فقط پوزخند میزنیم .....
و به داستانهایی که شغالها از دلاوریهای خود می گویند گوش می دهیم .......
اشتباه تو تنها به دام انداختن کبوتر نبود.....
توگندم را بی اعتبار کردی.......
دوستانی که معرفتشان ویترینی بود.
در خوشی بودنشان با تو روتینی بود .
حیف از عمر و عاطفه ای که خراب کردند.
پای کسانی که چهره پنهان زیر نقاب کردند.
معنای رفاقت به نوکرم چاکرم خلاصه نمیشود.
ولی بهتر که وقت صرف شغالان سگ نما نمیشود...
(مهدی نوری قوچان)
فرفره ها خوابیدند و نمی چرخند...
بادبادکها حس پرواز برایشان نمانده...
توپهای پلاستیکی دیگر قل نمی خورند میترسند کسی جایشان را بگیرد...
الک به دولک خیانت کرد و جدا شد...
دیگر خطی نقطه ها را به هم نمی چسباند...
حیف که کسی قبل از قصه دار شدن می میرد...
ذهن افراد برای نگه داشتن خاطره از هم کرایه میگیرند...
(مهدی نوری معاصر قوچان)
بچه های فقیر. فقط در زنگ انشا تعطیلات به کنار دریا می روند.....
آخرین بار که من از ته دل خندیدم. علتش پول نبود...
انعکاس جوک هر روز نبود
علتش چهره زولیده یک دلقک گیج یا زمین خوردن یک کور نبود...
من به من خندیدم...
که چونان دلقک گیج پای میلنگان�
نقش یک خنده به صورت دارم و دلم غمگین است...
اسرافیل صور را به عشق کدام قیامت میخواهی بدمی..
خیلی وقت است دنیا برای عده ای بهشت و برای برخی جهنم شده است.
(مهدی نوری)
با تو از باختن قافیه ها آزادم.
خفقانی که پر از وسوسه فریادم.
به خیالت که مرا از سر خود باز کنی.
چه کنی با تز جاری شده در بنیادم.
(مهدی نوری)
شغال ها شهر را قرق کرده اند...
شیرها توهم سلطنت را با سرنگ تزریق میکنند...
و عقاب ها پرهایشان را به وصیغه گذاشته اند که علف نخورند...
بیچاره شهر من که شاهد خودفروشی آهوهاست...
(مهدی نوری)
دوستت دارم هایت را دوست دارم...
از ته دل و عاشقانه میگویی
مرا میبری به جایی که فقط من و توآنجا پرسه میزنیم...
بدون هیچ......
(مهدی نوری)
لگد زدن مختص به اسب و الاغ نیست. من انسانهایی را دیدم که چنان لگدی به بخت خود زدند. که اسب و الاغ به نشانه احترام کلاهشان را برداشتند...
(مهدی نوری)
مادری فرزندش را در خواب خفه کرد...
نمیدانم...
دیگر رفیق بی کلک کیست...
غصه ها جسمم را پاتوق کرده اند بی رهن و بی اجاره...
مفت مفت نشسته اند میگویند برای رفع غصه مایه اش چند خنده است. باور کنید دهانم جرخورد.
اما آنها تکان نخوردند...
(مهدی نوری)
تا دوباره دیدنت این رختخواب را وارونه خوهم خوایید.
خیانت است به تو.
سر بر کنار خیالت گذاشتن...
بعضی ها میگویند کلاغ شکاک است. تا که بنشینی فکر میکند میخواهی سنگی برداری و بزنی اش اما من میگویم کلاغ شکاک نیست. بیچاره سنگ از آدمها زیاد خورده. ترجیح میدهد یک درد را برای چندمین بار امتحان نکند...
کلاغ عاقل شده...
ای روزگار...
من راه های نرفته بسیار دارم...
اما با تو یکی زیاد راه آمده ام...
درد می کشم درد...
هم تلخ است هم ارزان...
هم گیراییش بالاست...
هم این که تابلو نمی شوم.
رفیقی که مرا به این درد معتاد کرد ناباب بنود...
اتفاقا باب باب بود...
فقط نگفته بودد ماندنی نیست...
همین...
از وقتی که نیستی...
من هر روز کنج این کافه می نشینم و شعر داغ می نوشم و به آدم های صامتی نگاه میکنم که تنهایی شان را با فندکی به هم تعارف میکنند...