پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت
کودک هم می خواست پدر رو بلند کنه
ولی نتونست
با خود گفت:
حتماً چند سال بعد می تونم...
یست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه
پدر سبک بود
سبکه سبک
به سبکی
یک پلاک و چند تکه استخوان...
@jan0 · ۴۸ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
پدر کودک رو بغل کرد و تو آغوش گرفت
کودک هم می خواست پدر رو بلند کنه
ولی نتونست
با خود گفت:
حتماً چند سال بعد می تونم...
یست سال بعد پسر تونست پدر را بلند کنه
پدر سبک بود
سبکه سبک
به سبکی
یک پلاک و چند تکه استخوان...
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی ای دل ساقه جانت شکست آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست هیچکس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود از برای عشق اینجا جانبود
نوبهار عمر را دیدی چه شد زندگی را هیچ فهمیدی چه شد
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست کمترین چیزی که میابی وفاست
باید کفن به وسعت یک دشت آور�
در یک کفن که پیکر تو جا نمیشود
لب را بهم بزن که هیچ چیز
شیرین تر از شنیدن نفش بابا نمیشود
پدر جان
دکتر ها نیز مرا جواب کردند ؛ هیچکس علت بی خوابی ام را نفهمید ...
هیچکس ندانست یاد تو هرشب از سقف اتاقم چکه میکند!!
امروز برایم خاطره اولین روز مدرسه ام را گفت که وقتی وارد کلاس شدم و او میرفت گریه میکردم
خواستم بگویم آخر مهربان مادرم،آن روز زجه هایم برای چهار ساعت ندیدنت بود ولی یک عمر ندیدنت را چه کنم...؟؟؟
اما نگفتم...
لیاقت داشتن تو را به رخ آسمان میکشم تا دیگر به مهتابش ننازد...
دود سیگار کفاف نمی کند رفیق..
قلیان را بار کن که ناگفته هایم زیاد است....
رسول الله (صل الله علی واله) میفرمایند:
هر کس دوست داشته باشد بند کفشش بهتر از بند کفش برادرش باشد،او از طایفه برتری خواه است!!
ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت
ببخش تمام نادانی ها و نفهمی هایم را
اعتراض ودرشتی هایم را
وهرآنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را
که چراغ راهم زندگیم بودی و هستی و خواهی بود
خاک پایت هستم تا هست و نیست،هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم میکنم.
مادر را هیچوقت ندیدم که پرواز کند
زیرا به پاهایش...
من را بسته بود...پدرم را و همه زندگیش را....
(سلامتی همه مادرای مهربون و دلسوز)
مشک را که پر آب کرد،ازخوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند...
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی از بازوانش بگیرد...
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش،میخواست دست یه سینه سلام کند که تازه فهمید دستانش نیستند...
(السلام علیک یا اباالفضل العباس)
توصمیمی ترازآنی که دلم می پنداشت،دل توباهمه آینه هانسبت داشت،
تو همان ساده دل سبز نجیبی که خدا،درمیان دل پاکت صدف آینه کاشت …
تقدیم به مادر مهربانم …
آقا نیا،امام من این،آن زمانه نیست
دیگر کبوتر این بام ایمن ز لانه نیست
ترس است میان دختران بی خانمانمان
اینجا مردها،مرده اند و چاره نیست
آقا نیا وباز هم بمان در انتظار
تب دارد این زمین،و دگر جای ناله نیست
مردان آشنا غریب غریبند به شهرشان
در این زمانه آشنا کم از بیگانه نیست