م

مجتبی

@jan0 · ۴۸ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

م
مجتبی ۱۲ سال پیش
پیام

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی ای دل ساقه جانت شکست آن عزیزت عهد و پیمانت شکست
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست هیچکس در زندگی غمخوار نیست
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود از برای عشق اینجا جانبود
نوبهار عمر را دیدی چه شد زندگی را هیچ فهمیدی چه شد
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست کمترین چیزی که میابی وفاست

م
مجتبی ۱۳ سال پیش
پیام

ببخش که گاهی آنقدر هستی که نمیبینمت
ببخش تمام نادانی ها و نفهمی هایم را
اعتراض ودرشتی هایم را
وهرآنچه را که آزارت داد
دستانت را می بوسم و پیشانیت را
که چراغ راهم زندگیم بودی و هستی و خواهی بود
خاک پایت هستم تا هست و نیست،هست
به حرمت شرافتت می ایستم و تعظیم میکنم.

م
مجتبی ۱۳ سال پیش
پیام

مشک را که پر آب کرد،ازخوشحالی حتی حواسش نبود دستانش را بریده اند...
بعد از ریخته شدن آب هم آنقدر ناراحت بود که باز فرصت نکرد سراغی از بازوانش بگیرد...
فقط وقتی حسین آمد بالای سرش،میخواست دست یه سینه سلام کند که تازه فهمید دستانش نیستند...
(السلام علیک یا اباالفضل العباس)

م
مجتبی ۱۳ سال پیش
پیام

آقا نیا،امام من این،آن زمانه نیست
دیگر کبوتر این بام ایمن ز لانه نیست
ترس است میان دختران بی خانمانمان
اینجا مردها،مرده اند و چاره نیست
آقا نیا وباز هم بمان در انتظار
تب دارد این زمین،و دگر جای ناله نیست
مردان آشنا غریب غریبند به شهرشان
در این زمانه آشنا کم از بیگانه نیست