اعتراف میکنم بچه که بودم رفتیم مشهد بعد تا چشمم خورد به حرم امام رضا گفتم مامان برگردیم من دیگه حاجی شدم.....
هنوز که هنوزه تا فامیل جمع میشن منو دست میندازن :))))
@4563 · ۸۰ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۵ رأی)
اعتراف میکنم بچه که بودم رفتیم مشهد بعد تا چشمم خورد به حرم امام رضا گفتم مامان برگردیم من دیگه حاجی شدم.....
هنوز که هنوزه تا فامیل جمع میشن منو دست میندازن :))))
دیروز داشتم پیاده میرفتم سر کار خیلیم گرمم بود.بعد یهو یه بنز مدل بالا که چهار نفرتوش بودن (2تا دختر
-2تاپسر)جلوی پام وایساد.اون پسره که راننده بود با یه حالت غرور و تکبری که ناشی از نشستن پشت بنز بود برگشت گفت: پسرجون میخوایم بریم لب سد لتیان.منم که دیدم طرف بچه پرررو هستش گفتم:از نظر من ایرادی نداره میتونید برید!!!!!!جان خودم اون سه تای دیگه اینقدر به پسره خندیدن که خودم دلم واسه پسره سوخت.(راستی فهمیدید خونه ما لواسونه)!!!!!!!!؟؟؟؟؟
عاقا ما امروز یهو محبتمون قلمبه شد رفتیم واسه برادرزادمون(نه بابا گودزیلا نیست) شیر کاکایو خریدیم.آوردم خونه گفتم بیا عموجون بخور.بعد یهو مامانم دادزد گفت الان وقت شیر کاکایو نیست میخواد ناهاربخوره.خلاصه نذاشت بخوره.بعد میگه بیا ایلیا جان(اسم برادرزادمه)واست شربت درست کردم بیا بخور!!!!!!!!!!!نه خدا وکیلی من الان حق دارم برم دنبال پدر مادر واقعیم یا نه؟؟؟؟
لایک=آره زودتر برو
ناشنواباش وقتی همه ازمحال بودن آرزوهایت حرف میزنند
رفته بودم پاساژعلاالدین گوشی بخرم.یه تیشرت قرمزم تنم بود.بعد از اینکه کلی دم مغازه یارو معطل شدیم فروشنده برگشته میگه:آقا شماهم مشتری هستید؟گفتم پ ن پ من طرح قرمز ایرانسلم.