منم اون مترسکی که
شدم عاشق کلاغا
واسه من ابد بریدن
میون حصار باغا
اخه این صورت زشتو
کی به من داده خدایا!
ادمارو دوست ندارم
عاشق شمام کلاغا....
مازیار فلاحی
@eshtebahii! · ۵۴ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
منم اون مترسکی که
شدم عاشق کلاغا
واسه من ابد بریدن
میون حصار باغا
اخه این صورت زشتو
کی به من داده خدایا!
ادمارو دوست ندارم
عاشق شمام کلاغا....
مازیار فلاحی
و اینک منم....
زنی تنها در استانه ی فصلی سرد....
فروغ فرخزاد
کفش های اخرین دیدارمان را برق می اندازم.....!
اما چقدر برای پاهایم کوچکند....!!!!
چتر برای چه....!
باران تو هم رمانتیکش نکن!
من و او "ما" نشدیم!!!!
ادمها فراموش نمیکنند...
فقط دیگر ساکت میشوند!
با رفتنت داغونم کردی.....
اما رفتنت ی خوبی داشت!
این بود که با سایت 4jok اشنا شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.
.
.خب زودتر میرفتی!!!!!!
لایک=کم داری
چشم به در دوختنم که بی فایده بود....
بی معرفت حداقل در خواب جایم نگذار!
تحقیرش هم کنم کافی نیست....
تفریقش میکنم از تمام زندگی ام!
تو که رفتی...
خاطراتت موندن...
فراموشم کردی...
ولی من به احترام اونا هنوز به یادتم....!
نویسنده:خودم
میخواهم امشب زودتر بخوابم!
شاید فردا سراغی از من بگیرد!
مقصد...
مال شهر قصه ی بچه هاست....
دنیای ادم بزرگ ها فقط جاده داره.....
میخواهم برای اینکه رفتی کاری کنم!!!!
سیگاری دود کنم...
برای مدتها غذا نخورم....
از همه فاصله بگیرم...
و فقط ذهنم را درگیر یک چیز کن�
اینکه چگونه با انهمه ادعا رفتی؟؟؟؟؟
نویسنده: خودم
مترسک به مزرعه خیانت میکرد...و با کلاغ ها مهربان بود تا هیچوقت تنها نماند!
ما به چه کسی باید خیانت کنیم تا ضمانت تنها نشدنمان باشد؟؟؟
مثل سیگار نصفه ...
افتاد�
در جهانی که پمپ بنزین بود....
دوباره تورا دیدم....
در همان پارک...
همان کتی که برایت خریده بودم به تن داشتی...
داشتی به دخترک تنها نزدیک میشدی!
و دوباره همان داستان همیشگی...او را هم مثل من فریب میدهی!
دیگر از خانه بیرون نمی ایم!!!
نمیدانم چرا ولی...
به هر خیابانی که میروم او را با یک "دختر" میبینم!!!!
درد دارد وقتی همه چیز را میدانی...و فکر می کنند نمی دانی... غصه میخوری که میدانی...و میخندند که نمیدانی>>>>>خدایی بد دردیه!!!!
حس خوبی نیست که در رویای کسی گم شوی که فکر تو حتی در خوابش هم نمی گنجد...
درد دلمه....
چه ساده است رفتنش...تکلیف خاطراتم چه میشود؟!
میدانم جای انها در گورستان است...و جای من هم کنار انهاست...
نمیدانم چرا
ولی انقدر مرا "بچه" خواندی که خودم هم باورم شد که بچه ای بیش نیستم...
هیچکس نفهمید......دلیل شب گریه هایم این بود....دلیش تو بودی تویی که حالا دست در دستانش از کنار من میگذری...کاش قبل از اینکه دیر میشد به تو میگفتم......دوستت دارم