س

سید محمد جواد کیش با

@parspatogh · ۵۳ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

ب
بابا5علی ۱۲ سال پیش
پیام

پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: می‌خوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می‌پرسی؟
دختر: منو می‌بوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو می‌زنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی‌ام؟!
دختر: می‌تونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
اگه میخوای بعد از ازدواج رو ببینی از پایین به بالا بخون

ب
بابا5علی ۱۲ سال پیش
پیام

سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا
ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم

ب
بابا5علی ۱۳ سال پیش
جوک

چند وقت پیش برق خونمون رفته بود.مامانم زنگ زد اداره برق.خانمه گفت:فدائیان اسلام 17 شهید ثابت بیگیان.....
بعد مامانمم گفت:بله خانم این چه وضعشه این چندمین دفعه برق ما رفته هر دفعه زنگ زدم گفتین سیم برق رو دزدیدن.از صبح پاشدیم برق نداریم معلوم نیست برق از کی رفته.بعد خانمه میگه:خانم اگه تاکسی بخواین ما میتونیم براتون بفرستیم ولی برای این کار باید زنگ بزنین اداره برق نه 133.
یعنی من و داداشم تا چند دقیقه داشتیم در و دیوار و گاز میزدیم.

ب
بابا5علی ۱۳ سال پیش
جوک

تو پست فبلی که گفتم طالقانی قبول شدم.دیروز میگم کی میرین ثبت نامم کنین بقیه روزها امتحان دارم.پدرم میگه:مگه خودتم باید باشی؟میگم:آره زنگ زدم به مدرسه اش گفت با ولی باید بیای؟بعد مادرم میگه:علی کیه؟منم میگم:نمدونم،علی کیه؟میگه:خودت گفتی که گفته باید با علی بری.یعنی تا چند دقیقه داشتم در و دیوارو گاز میزدم.