سرباز به خانه آخر رسيد
وزير شد
اما نميدانم
او به من رسيد
يا من به او رسيدم
كه بي درنگ مات حركاتش شدم....
لامذهب
سرنوشتم اسب ديوانه ايست كه
جفتك مي اندازد به بود و نبود�
و اخرين پناهم قلعه ي آرزوهايي بود
كه با عشق ساخته بودم و به فنا رفت
مهم نيست كه زندگي را باختم اما
كاش ميدانستي تنها اورلوك من دل بستن به تو بود...
و بدان تو هرگز قهرمان نبودي
من تو را قهرمان مي پنداشت�
ن. روشن