F

Frost Angel

@havij · ۶۰۳ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۴۱ رأی)

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

آبجیمون گفته بود حال میکنه وقتی یکی جوک تعریف میکنه مث بز وایسه تو صورتش نگاش کنه بهتر از اون اینه ک با شور اشتیاق و ی لبخند یواش ک به ظاهر منتظر بهانست ک بترکه ب یارو گوش بدی و وقتی جوکش تموم شد بازم اون حالتو حفض کنی و بگی خــــــــوب بدش

h
havij ۱۳ سال پیش
پیام

thkjcd lu;,s
ببخشید فانتزی معکوسِ
فصل اول
شب بود و سرد,تنهای تنها تو اقیانوس آرام بین زمین و هوا ول بودم رو برج دیده بانی
صدای خنده و حرفای یواشکی میومد رو عرشه رو نگاه کردم دیدم اََََََََََََ عباس و سلنا اینجا چی میگه؟
داشتن باهم بازی میکردن(نه از اونا بیشور داشتن دنبال بازی میکردن) یادم آورد روز دیرین گردش یک روز شیرین توی جنگلهای گیلان کودکی ....
همین جور ک تو افق های روشن فانتزی هام داشتم محو میشدم سرمو که بالا نیاوردم ی کوه یخی دیدم آَه[ ] سری اکبرو صدا زدم گفتم دستیو بکش اکبر گفت ها؟؟بوم با دماغه رفتیم تو یخ بقل کشتی پاره شد
عباس اومد زیر برج گفت کمک,منم ی نارگیل انداختم واسش (تنها کاری که از دستم بر میومد)خورد تو سر سلنا و سلنا پخش بر زمین شد
عباس گفت بــوق بـــــــــــــوق بــــوق ... و یقه سلنا رو گرفتو کشان کشان بردتش
فصل دو�
دور میز نشسته بودیم که صدای داریم قرغ میشیم رو شنیدم اکبرو بلند کردم گفتم زود باش بریم گاب صندوق و خالی کن فرار کنیم داشتیم از پله ها میرفتیم بالا که دیدیم عباس داره سلنا رو میکشه اکبر غیرتی شد گفت با زنم چه کاری کردی سلنا رو با کتش کادو پیچ کرد و رفت طرف عرشه من موندم و عباس بردمش طبقه 5- زیرزمین کشتی و دستاشو بستم به لوله آب و خندیدمو رفت�
فصل سو�
همه جا هیاهو بود مسافرا داشتن از سر و کول هم بالا میرفتن که زنده بمونن آب داشت وارد کشتی میشد من و اصغر و جواد داشتیم آهنگ میزدیم تا مردم تو آخرین لحظه های زندگیشون حالشو ببرن اصغر مبهوت ته صحنه بود جائی ک افق با اقیانوش یکی شده بود اقیانوسی که دیگه آرام نبود یهو کشتی ی تکونی خورد و اصغر با مغز از کشتی پرت شد بیرون ولی منو جواد استوار ب کارمون ادامه میدادی�
سلنا و اکبر و مادر زنش اومدن کنار قایقا سلنا گفت من نمیام اکبر گفت هان؟
سلنا تف کرد تو صورتش اکبر پرت شد تو قایق قایقم افتاد تو آب سلنا رفت دنبال عباس و ما میخوندیم گل اگه باشی مونگُلی پرنده باشی اسکُلی تو چشم وا مونده من ....
فصل چهار�
ساکتو سربزیر سر جام وایساده بودم کشتی داشت قرغ میشد ولی داشتم وظیفه آبرسانیمو انجام میدادم عباس هم که دستاش به من بسته شده بود داشت بالا پائین میپرید فکر کنم دستشوئی داشت
یوهو صدای سلنا اومد عباس صدا زد اون صدا زد عباس صدا زد اون صدا زد ... تا سلنا پیدامون کرد اومد تو و ( ) بعد عباس گفت برو آب بیار سلنا گفت هان ؟ عباس گفت آب داره میاد بالا برو کمک بیار سلنا گفت آهان
رفت بیرون عباس آروم شده بود شاید مشکلش حضم شده بود سلنا اومد کمک پیدا کرده بود ی تَــــــــــــــــبَـــــــــــــر
آب تا گردنم اومده بود بالا عباس چشاو بست سلنا با تبر کوبید تو سرم نصفم رفت ب خودم ک اومدم دیدم جفتشون رفتن
فصل پنج�
داشتم آهنگو میزدم که کشتی از وسط تا شد نصفش داشت میرفت تو آب ولی اون نصفی که من بودم توش مقاومت میکرد کِشتی کَج شد تَش رفت هوا من با دندون میله محافظو گرفته بودم آهنگمو ادامه میدادم که دیدم جواد لز خورد رفت کف آب بد یهو دیدم سلنا و عباس دارن سربالائی میدوئن بالا رفتن میله هارو گرفتن آدمائی که در جدال با جاذبه شکست خورده بودن پرت میشدن پائین دستو پا بود که میخورد تو سرم ولی آهنگو ادامه میداد�
سلنا و عباس پریدن تو آب و رفتن رو ی تیکه چوب کشتی داشت میرفت پائین و حباب میومد بالا سلنا داشت واسه عباس شعر میخوند
a a love you like love song ab'bas--a a love you like a love song ab'bas
من که به کشتی الحاق شده بودم باهاش رفتم پائین ولی بازم آهنگ رو قطع نکردم سلنا گفت عباس؟عباس مثل چوب شور شده بود آره یخ زده بود سلنا داشت گریه میکرد و با لقد خوابوند تو صورت عباس که سری قرغ شه و زجر نکشه من کف اقیانوس بودم که عباس آروم افتاد کنارم و من آهنگمو میزدم که ی تیکه کاغذ و یه گردنبند از جیبش افتاد بیرون گردنبنده آلماس بود قلب دریا که مهریه سلنا بود و عباس پیچونده بود اون تیکه کاغذم که
♠من دیگه حرفی ندارم ♠

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

نمیدونم چه داستانی بود دبیرستانی ک بودم ی جوک بلد بودم ب هر قشری از اقشار جامعه میگفتم می ترکیدن ولی خودم فکر نمیکردم انقدر خنده دار باشه جوکِ اینه:
یه روز ی کامیون با بارِ گلابی داشته در امتداد افق میرفته یکی از گلابیا میافته زمین
گلابیآئی ک تو کامیون بودن داد میزنن :اِ ِِِِِِِِِِِ گلـــــــــــــــابی گلــــــــــــــــــابی
اون گلابیه ک رو زمین بودم داد میزنه: گلـــــــــــــــــابیا گلـــــــــــــــــابیا
100لایک=شما جزوِ-جزعِ-جزءِ هیچ کدوم از اقشار جامعه نیستین
200لایک=نمیدونم واقعن
300لایک=من فقط ی موجود جاندار بودمو هستم و از افراد جامعه حساب نمیش�
500لایک=جامعه ما از اون موقع تا حالا هیچ تعغیری نکرده
♠من دیگه حرفی ندارم♠

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

تنها فانتزیم اینه که یه کار درست و حسابی پیدا کنم و با غرور سرمو بالا کنم داد بزنم به همه بگه من مال اونمو ,اونم ماله منه تا وقتی که (جسمم نه) روحم وجود داره, بگم ما بخت همیم چه خوش چه بد
بگم اگه مادرم دلیل بودنمه اون دلیل موندنمه و بتونم تا وقتی هستم خوشحال نگهش دارم از خنده هاش جون بگیرمو تازه بشم, به همه ثابت کنم عشق به معنای واقعه ایش وجود داره
به دورووریا یاد بدم که نباید پشت سر عاشقا حرف بزننو وصله بچسبونن باید کمکشون کنن و خودم هر جوونی رو که دیدم کمکش کنم که زنگیشو شروع کنه{کاری که (همه) پیامبرا و اماما میکردن}
خواهرا و برادرای گلم جدا از شوخیامون با جنس مخالف فقط خداست که تنهائی کامل و بی نقصِ آدما باید زوج بشن تا معنی کامل شدن و آرامشو بفهمن
بچه ها لایک نزنین ولی جاش تو قلبتون لایک بدین به خودمون قول بدیم که وقتی جای الان پدر مادرا رسیدیم سنگ نندازیم جلو پاشون سنگ از راهشون برداریم که خوشیِ دو دنیا رو واسه خودمونو بقیه خریده باشیم نزاریم مثل ما تلخ بخندن فقط واسه فراموش کردن سختیا از ته دل بخندن
یه چیز دیگه کاش میشد خیسیِ اشکو رو اینجور نامه ها نشون داد قشنگ میشد
من,دیگه حرفی ندارم

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

یادش بخیر تازه دانشگاه قبول شده بودم هفته اول کلاسا بود سر کلاس نشسته بودیم استاد گفتنیاشو گفت و نوشت و خندیدو رفت(شاید میخواست بره افق)
... عاگا در این میان گوشیم زنگ خورد: حالا دستا بالا بالا بالا بالا کاشکی اونو میبستم, ای خدا چیکار کنم آهومو پیدا کنم آی چه کنم وای چه کنم کجا اونو پیدا کنم و ... من8-%
عرق شرم سردی روی پیشونیم نقش بست سرمو آوردم بالا از حضاری ک (ب خیالم در حال جوئیدن صندلی هاشون هستم) پوزش بطلبم ولی صحنه ای دیدم ک اشک تو چشام حلقه(هلقه-حلغه-o) زد همه بچه های کلاس(با جدیت تمام) دستاشون بالا و تکون می دادن و یکصدا میسرودیدن :کاشکی اونو میبستم آی چه کنم وای چه کنم ...
همینج میگم بچه ها از همتون مرسی
من دیگه حرفی ندار�

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

عاگا جیمز باند(آره دیگه 007) اومده بود ایران عباس رفت استقبالش...
ب هم ک رسیدن جیمز گفت:آیم باند,جیمز باند
عباس گفت:آیم باس,عب باس
من و جیمز دیگه حرفی نداشتی�
(آگه از اسم عباس استفاده شد قصد توهین ب قوم یا فرهنگی رو نداشتما-لامصب عباسا ی کشورن تو 4jok)

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

یبار دوماد خالم رفته بوده(گلاب ب روم) دستشوئی ی جای پاش ی چیزیش شده و با سیبیل رفته تو کاسه ک منجر ب خوردن 4-5 تا بخیه رو سرش شده
عاگا اینو آورده بودن خونه ما مهمونی بیچاره تا نشست گفتم عاگا دوماد چه خبر؟تا اومد جواب بده شیرجه زدم وسط حرفش گفتم: شنیدم از حولِ-هولِ حلیم افتادی تو دیگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
دیگه بقیشو میسپارم ب ذهن متخیل خودتون فقط فک و فامیلِ اینجانب هستم عایا؟
من دیگه حرفی ندارم

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

لامصب این تحریما رو مورچه آ هم اثر گذاشته امروز یدونشونو دیدم ی تَ سیگار گرفته بود دهنش میکشید منو دید وایساد(فکر کنم آتیش میخواست ولی من که زبونشو نفهمیدم) بد دوباره راه افتاد با پشتکاری ک ازش سراغ دارم فکر کنم معتاد شه
این دفعه واقعن من دیگه حرفی ندارم

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

دکتر سلا�
یه بلائی هست بنام خرید آزاری(آذاری-آضاری-شایدم آظاری)
تصور کنین من بد ی روز سخت و طاقت فرسا دارم میرم خونه بخاطر حس مسولیت پذیریم (گزینه مذکور تو حلقتون) زنگ میزنم خونه میگم سلام مامان چیزی لازم نداری بگیرم سر راه؟
میشنوم:نه مرسی بیا خونه پسرم. .... رسیدم خونه لباسامو عوض کردم جورابامم دفن کردم میام میشینم (آخی زندگی بعضی وقتا چقدر زیباس)
در این لحظه مادرم خیلی شیک و مجلسی ی تیکه کاغذ کوچولو میزاره جلوم و میگه حالا ک خستگیت در رفته برو این چند قلم رو بگیر بیا:-)
من :-( من که الان پرسیدم گفتی چیزی لازم نداری ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
خوب دلم نیومد خسته بفرستمت خرید حالا چیه مگه برو سر کوچه بگیر بیا دیگه:-)
من همچنان :-( خواهشن اگر کسی سر کوچه ای مشاهده کرد که بقالی و قصابی و سبزی و میوه و نونوائی و حتی المقدور خرازی در یک سوپر مارکت خلاصه شده بود خبر بده
میدونم تو این راه تنها نیستم(همچین موجوداتی فلک زذه ای هستیم ما عاگاها)
من واسه آخرین بار)-:
من دیگه حرفی ندار�

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

رفتم سر کوچه مون یه پیرمرده رو دیدم گرم کن ورزشی یه دست قرمز پوشیده بود خواستم یه خورده اذیتش کنم گفتم ته جدول خوش میگذره عایا؟
شنیدم: ته جدول کیه عاغـــــــــــــــا؟جشن قهرمانی مونو ندیدی؟
من: اکسکیوز مرا؟جان؟پرسپولیس کی قهرمان شد ما ایران نبودیم؟
ادامه داد: پرسپولیس چیه تیم ما من یونایتده
جان شما یونایتدی؟
گفت:رونی رو نمیبینی پشتم نوشته؟!!!!
من 8-$
من یونایت ;-)
من دیگه حرفی ندارم

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

عاگا ی بار سر سفره بودیم با خانواده محترم ی مگس وسط سفره جولان میداد مزاحم بود اینجانب با یک حرکت انتحاری رو هوا گرفتمش بد بابام گفت دیگه وقتشه برات زن بگیریم آره زن میخوای؟ گفتم چه ربطی داره پدر (خود عزیزی پیش بانوان) حتما اگه پشه میگرفتم میخواستی واسم پیره زن بگیری خخخخخخخخ هاها
من دیگه حرفی ندارم

h
havij ۱۳ سال پیش
جوک

عاگا ی بار داشتیم با داداش بزرگام سر این که کی زبانش بهتره جلو پسرای فامیل بحس-بهث می کردیم ناگهان پدر گرام وارد اتاغ شد رو به داداشم گفت شما کی میخاین آدم بشین؟؟منم گفتم واقعا پدر اینا فرزندن شما داری؟
پدر ادامه داد حالا داداشتون هیچی حالیش نیست شما باید جلو جمع زایش(ضایع اش) کنین؟
به نظر شما اگه خودمو قنداق (غنداغ_قنداغ-غنداق) کنم بشینم بالا پشت بون این لک لک ها میان ببرنم پیش بقل ی خانواده ی دیگه عایا(or?)؟