M

Morteza

@morteza0011 · ۵۱ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۴ رأی)

M
Morteza ۱۰ سال پیش
پیام

شاهزاده ای تصمیم گرفت ازدواج کند.....
و موضوع را به وزیر دربار که از هوش بالایی برخوردار بود در میان گذاشت...
وزیر دستور داد تا تمام دختران شهر هرکدام غذایی بپزند و برای شاهزاده بیاورند......
روز موعود فرا رسید و دختران شهر هرکدام با غذای لذیذ خود آمده بودند تا بخت خود را امتحان کنند........
در میان آنها دختر ی بود که چهره زیبایی نداشت و همه وی را مسخره میکردند و با زخم زبانشان او را آزار میدادند........
از قضا شاهزاده به سراغ دختر میرود و به او میگوید تو چگونه به خودت اجازه جسارت داده ای مگر نمیدانی من شاهزاده ام و زن من باید زیبا باشد........
در این لحظه اشک از چشمان دختر جاری میشود و با التماس میگوید سرورم شما کمی از غذای من میل کنید.......
با مساعدت آن غذا را میل میکند و از دست پخت دختر خوشش می آید و به دختر میگوید : راز این غذای دلچسب چیست ؟؟؟......
دختر اشک از چشمان خود پاک میکند و با لحنی مظلومانه میگوید: روغن فرد اعلا ... این روزا یعنی اویلا !!!.......
(اگه فحش بد ید دیگه ازاین داستانهای جالب نمی گذارم)

M
Morteza ۱۳ سال پیش
پیام

❥هــــــمــــــه مــــیگـــــن
بــــخشـــــشـــــ از بـــــزرگــــان است . .
مـــــنـــ بــــخــــشیــــدم و هــــیچکـــس بــــهــــم نــــگفـــتـــ:
چـــــقدر بــــــزرگــــــ شـــــدیـــ. . .
هـــــمه گـــــفتن بـــــلــــد نـــــبودیـــــ حــــقــــتو بـــــگیــــریـــــ...!!!