ف

فاطمه

@yafater138481 · ۵۶ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

امروز چند روزی می شود که از روز شهادت حضرت زهرا (س) گذشته است ، اما در این چند روز به شدت به فکر آن دلیر مردانی هستم که در این روز بر روی بال های ملایک سوار شدند و آمدند تا دوباره به ما یادآوری کنند که اگر الان در کمال آرامش و آسایش زندگی می کنیم ؛ مدیون خون پاک آنان هستیم . حال بایدد از خودمان سوال کنیم شهدا که دین خود را به این مرز و بوم ثابت کردند . حال نوبت ماست که خودمان را به اثبات برسانیم و به جهانیان ثابت کنیم که ما تا آخر ایستاده ایم .

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

طلوع مغربی آفتاب نزدیک است
جهان به ورطه یک انقلاب نزدیک است
تبر به دوش می آید به کعبه ابراهی�
دمی که بتکده گردد خراب نزدیک است
به یمن رحمت باران به سمت بسته شدن
لبان خشک کویر و سراب نزدیک است
در آسمان کلاغان زمشرق سیمرغ
طلوع سیصد و سیزده عقاب نزدیک است
زمین قبله مستضعفان ! از آن شماست
زمان به وعده ام الکتاب نزدیک است
به نام صبح و سپیده سرود لالایی
بخوان که چشم سیاهی به خواب نزدیک است
غروب بود و صدایی ز جمکران می گفت
شبی که ندبه شود مستجاب نزدیک است

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

ماموریت ما تمام شد ، همه آمده بودند جز « بخشی » . بچه خیلی شوخی بود . همه پکر بودیم . اگر بود همه مان را الان می خنداند .
دیدیم دو نفر یک برانکارد دست گرفته اند و دارند می آیند .
یک غواص هم روی برانکارد بود . شک نکردیم که خودش است . فکر کردیم جسدش را آورده اند .
تا به ما رسیدند یک دفعه بخشی سر امدادگر داد زد : « نگهدار ! »
بعد جلوی چشم های بهت زده امدادگرها و پرید پایین و گفت : « دستتون درد نکنه ، چقدر میشه ؟ »
و دوید بین بچه ها که لباس غواصی داشتند گم شد .
کلی طول کشید تا از دل امدادگرها در بیاوریم و بفرستیم شان بروند .

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

وقتی آمده بود جبهه سالم و سرحال بود . رفت تخریب . پایش رفت روی مین ، برگشت عقب . بار دوم که آمد جبهه ، تک تیرانداز شد با یک پا . خمپاره که خورد به سنگرش ، آن یکی پایش هم که معیوب شد ، برگشت عقب .
بار سوم که آمد، رفت توی آشپزخانه برای سیب زمینی پوست کندن .
آشپزخانه را که هواپیماها بمباران کردند ، تنش که پر از ترکش شد ، رفت عقب درسش را خواند .

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

بعد از هزار و سیصد و چهل و چند سال ، هیچ از خود پرسیده ای که چرا اینان خود را « راهیان کربلا » نامیده اند ، با این همه شیدایی و اشتیاق که گویا هنوز قافله سال شصت و یکم هجری قمری به بیابان کربلا نرسیده است ؟
مگر آنان سر مبارک امام عشق را بر فراز نیزه ندیده اند ؟
مگر شفق را ندیده اند که چه سان در خون نشسته است ؟
مگر بوی خون را نشنیده اند ؟ ...
و بر علم هایشان نوشته اند : کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا !
سید مرتضی آوینی

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

وقتی انسان عزادار است ، قلب بیش از همه در رنج است و اصلا رنج بردن را همه وجود از قلب می آموزند . دو کوهه قطعه ای از خاک کربلاست ، اما در این میان ، حسینیه را قدری دیگر است .
کسی می گفت : کاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سری که میان او وکربلاست
گفتم : حسینیه را آن زبان هست ، ولی کو محرم اسرار ؟؟؟؟؟؟
سید مرتضی آوینی

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

زنجیر پلاک بود ؛ اما از پلاک خبری نبود . حدود شش ماه بود توی معراج روی کفشش نوشته بودیم : « شهید گمنام » . بارها شده بود می خواستم برای تشییع به تهران بفرستمش ؛ اما دلم نمی آمد . توی دلم یکی می گفت دست نگهدار تا زمانش برسد .
گل محمدی می گفت : « به خودم گفتم : همتی ، میکانیک تفحص ، وقتی دنبال یه آچار می گرده ، صلوات می فرسته ؛ چرا من با ذکر صلوات دنبال پلاک این شهید نگردم ؟ »
همین کار را کردم و دوباره سراغ پیکر رفتم ، کفنش را باز کردم ، توی جمجمه شهید یک تکه گل بود . در آوردم ، دیدم پلاک شهید است .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
مادرت می گفت دکترها جوابت کرده اند
مرگ تدریجی است این دردی که داری می کشی
منتها با قرص های خواب ، خوابت کرده اند
خواب می بینی که در سردشتی و گیلان غرب
خواب می بینی که بر آتش کبابت کرده اند
خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
پس برای آزمایش انتخابت کرده اند
خواب می بینی که مسئولان بنیاد شهید
بر در دروازه های شهر قابت کرده اند
از خدا می خواستی محشور باشی با حسین (ع)
خواب می بینی دعایت را اجابت کرده اند
قصر شیرینی که از شیرینی ات چیزی نماند !
یا پلی هستی که چون سرپل خرابت کرده اند
خوشه خوشه بمب های های خوشه ای را چیده ای
باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند ؟
با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطره قطره در وجود خود مذابت کرده اند ؟
می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای
با چه معیاری - نمی دانم - حسابت کرده اند

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

با هم سر جلسه امتحان بودیم . من جواب سوال ها را نمی دانستم . عرق کرده بودم . اما او تند تند جواب ها را نوشت ، برگه را داد به مسئول جلسه ، بعد به من گفت : « قبول شدم »
صبح که بلند شدم نمی دانستم تعبیر خوابم چیست . فردا که خبر شهادتش را شنیدم ، فهمیدم که قبول شده .

ف
فاطمه ۱۳ سال پیش
پیام

نه پلاکی ، نه کارتی ، نه نامه ای ، مانده بودند استخوان هایی که پیدا کرده اند مال بچه هاست یا عراقی ها ، آنجایی هم که تفحص می کردند هم عراقی بود و هم ایرانی ، صدای یکی شان بلند شد .
یاحسین ! یاحسین ! بچه های خودمون هستن . به سمتش رفتند . پرسیدند از کجا فهمیدی ؟
خاک را از روی چیزی که توی دستش بود پاک می کرد . آن را به سمت بقیه گرفت و گفت ؟ « از عکس امام »