ح

حاج آقا پایه

@حاج آقا پایه · ۷۲ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

ح
حاج آقا پایه ۱۳ سال پیش
جوک

دارم برا خودم چیپس درست میکنم ی بشقاب گذاشتم کنارم اینایی ک زود تر سرخ میشه را میندازم توش بعد داداش کوچیکم ک 5سالشه را هی صداش میکنم ک بیاد چیپس بدم بهش میبینم خبری نیست از آشپزخونه اومدم بیرون دنبالش میگردم نیست ؛برگشتم چیپسارا هم بزنم میبینم تو بشقاب هیچی نیست؛حالا بجز من و داداش کوچیکم کسی تو خونه نیست؛دوباره اونایی ک سرخ شده بودا ریختم تو بشقاب هرچی صدا میکنم پدرام جواب نمیده دوزاریم افتاد اومدم بیرون آشپز خونه یواش پاییدم دیدم تا من میرم بیرون از کابینت میاد بیرون چیپسا را میخوره و زودی میپره تو کابینت؛
فکم زمین چسبید بخدا؛
رفتم کشیدمش بیرون میگم شیطون بزرگ بشی میخوای چی بشی تو!میگه مث تو بشم؛
ما بچه بودیم ایناهم بچن؟
من:@

ح
حاج آقا پایه ۱۳ سال پیش
جوک

بخدا همش راسته بخونید
دوره کاردانی خوابگاهی بودیم بعد سرگمی ک نداشتیم ی شب ۴نفرنشسته بودیم بد جور حوصلمون سر رفته بود گفتیم چ کار کنیم ی دفه من گفتم بچه ها پایه آمبولانس سواری هستید؟بدبختا یکم فکر کردن و گفتن پایه ایم چکار کنیم؟گفتم مم میرم ب نگهبان میگم مریض تشنجی داریم یکیتوم خودتونا بزنید ب تشنج گفتند باشه.آقا من رفتم خبر دادم اونا هم باور کردند با چ سرعتی اومدند بالا سر دوستم و گذاشتنش رو برانکادر و بردنش تو امبولانس ما ۳ نفرم خودمونا گذاشتیم تو آمبولانس و ی دور مشتی زدیم جاتون خالی؛حالا اینا بردن بیمارستان دکتر میگه این ک چیزیش نیست ماهم میگیم حالش خیلی بد بود آوردیم؛من نتونستم خودما نگه دارم از بیمارستان اومدم بیرون و حالا بخند کی نخند نزدیک بود لو بریم؛ولی خیلی باحال بود اونشب؛
ما:)))))))
دکتر:(((((((((((
راننده امبولانس:نگران!!!!!!!!!!

ح
حاج آقا پایه ۱۳ سال پیش
جوک

آقا من دانشجو ام بعد تنهایی ی اتاق گرفتم ی پیرزنه هم صابخونمه .چند روز پیش اومده در اتاق منا زده ی ساعت دیواری دستش بوده گفتم بفرما مادر کاری از دستم بر میاد میگه ک بیا این ساعتا تنظیم کن رو ساعت قدیم آقا منا بگی ی لحظه هنگ کردم انقد عرق ریختم و آخر نفهمیدم باید ساعت چند بذارم .آخر نگاه کردم ب موبایلم و با ساعت خودم تنظیم کردم دادم بهش ..........
کلی حال کرده بود ک تنظیم شده

ح
حاج آقا پایه ۱۳ سال پیش
جوک

رفتم خونه مادربزرگم سر بزنم بهش عمل کرده بوده اول حال احوال کرده و بعد نشستم دیدم از زیر بالشتش نارنگی در آورده و پرت کرده طرف من میگه راحت باش نارنگی بخور!!!!!!!!!!!!!!!!
کفم برید آخه مادر بزرگ مریض من دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟