یه روز یه زن و مرد غریبه با قطار میرفتن مسافرت.از شانس دونفرشون تنها افتادن تو یه کوپه.از صبح تا شب مرد روزنامه خوند و زن بافتنی بافت.شب که موقع خواب فرا رسید زن رفت تخت طبقه بالا و مرد هم تخت پایین رو انتخاب کرد.نیمی از شب گذشته بود که زن سرشو به سمت تخت پایینی آورد و به مرد گفت ببخشید آقا میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟مرد گفت :بفرمایید.
زن:میتونید برید و یه پتو مسافرتی برام بیارید؟
مرد گفت:من یه پیشنهاد بهتر دارم.
زن:بفرمایید.
مرد:چطوره یه امشب رو فکر کنیم که زن و شوهر هستیم؟
زن:با کمال میل.
مرد:پس پاشو برو یه پتو واسه خودت بیار واسه منم یه لیوان چایی بیار.کمرنگ باشه.