یکی از سربازان ناپلون خطای بزرگی مرتکب و محکوم به اعدام شد ،اما ساعتی قبل از اعدام ، مادر سرباز جوان، خود را به ناپلون رساند و گریست. و خواهش کرد پسرش را ببخشد . ناپلءون که در جریان تخلف سرباز جوان به پیرزن گفت : مادر ، باور کن خطای پسرت قابل بخشش نیست ... !
پیرزن بی آنکه بترسد گفت یقین دارم که گناه پسرم قابل بخشش نیست اگر این طور بود تو وظیفه داشتی او را ببخشی ، حال انکه چون تو تاپلءون بناپارت هستی میتوانی از گناهان بزرگ بگذری !
ناپلءون سری تکان داد خندید و گفت : میدانم که داری فریبم میدهی اما فریب دادنت هم قشنگ است و پسر را ازاد کرد .