***يكي از دردايي كه ديگه نيست:
روزاي آخربود...ديگه مي دونستم به آخر خط رسيديم وهمين روزاست كه همه چي تموم شه وديگه همديگه رو نبينيم...گريه هاي من بيشتر شده بود...چه روز چه شب...چه وقتي كه خونه بودي؛چه وقتي كه سركار...خيلي سعي كردم از خواب عميقي كه رفته بودي بيدارت كنم...باورم نميشدديگه راهي نيست...
وبالاخره صبح خداحافظي من ازخونه فرا رسيد و...
نميدونم ميشه باتو هم خداحافظي كنم...!
خوب كه به كارات فكر ميكنم مي بينم؛حتي لياقت يه خداحافظيم نداري!!!