h
hornaz ۱۳ سال پیش
پیام

رفته بودم سر حوض/تاببینم شاید عکس تنهایی خود را در اب/اب در حوض نبود/ماهیان می گفتند/هیچ تقصیر درختان نیست/ظهر دم کرده ی تابستان بود/پسرروشن اب تب پاشویه نشست/و عقاب خورشید امدو او را به هئا برد که برد/به درک راه نبردیم به اکسیزن اب/برق از پولک ما رفت که رفت/ولی ان نور درشت/عکس ان میخک قرمز در اب/که اگر باد امید امد دل او پشت چین های تغافل میزد چشم ما بئد/روزنی بود به اقرار بهشت/تواگردرتپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهی های حوضشان بی اب است.باد میرفت به سروقت چنار/من به سروقت خدا میرفتم..../

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.