ب
بنده خدا ۱۳ سال پیش
پیام

برا سرکشی بچه ها به سنگرها سر ميزد. داشتيم صبحونه می خورديم. می دونستم چند روز است که چيزی نخورده. اون قدر ضعيف شده بود كه وقتی كنار سنگر ايستاد، پاهاش می لرزيد. بهش گفتم: «حاجی جون! بيا يه چيزی بخور.» نگام كرد و گفت: «خدا رزق دنيا رو روی من بسته، من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.» اين رو گفت و از سنگر رفت بيرون. ساعتی نگذشته بود که خبر شهادتش رو شنيدم...
خاطره ای از زندگی شهيد محمد ابراهيم همت

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.