نمی دانستم...
که عاشقم هست!!!
از خونه که بخاطرم بیرون زد فهمیدم...
دربدر کوچه و خیابون شد فهمیدم...
مصیبت هایی که سرش اومد فهمیدم...
چشم های هرزه بهش افتاد فهمیدم...
و من هنوز بفکر عشقی قدیمی بودم که از دستش داده بودم...
و چه سنگدل بودم من...
و حالا باید تاوان پس دهم...
تاوانش دیدن او بر روی تخت بیمارستان بود!