*
*گل قالی* ۱۳ سال پیش
پیام

نشسته بودم رو زمین زیر آفتاب چادرمم انداخته بودم جلو صورت�
باگریه صداش میزدم خـــــــــدا خـــــــــدا
بهش گفتم تا جوابمو ندی ک نمیرم...
چندساعتی بود ک گریه میکردم دیدم یه بچه داره جلوم بازی میکنه اشکام بند اومد
اما دلم ک آروم نشد بادل شکستم پاشدم رفتم...انقد ب دلم موند......
ب طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادن..

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.