نشسته بودم رو زمین زیر آفتاب چادرمم انداخته بودم جلو صورت�
باگریه صداش میزدم خـــــــــدا خـــــــــدا
بهش گفتم تا جوابمو ندی ک نمیرم...
چندساعتی بود ک گریه میکردم دیدم یه بچه داره جلوم بازی میکنه اشکام بند اومد
اما دلم ک آروم نشد بادل شکستم پاشدم رفتم...انقد ب دلم موند......
ب طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادن..