هر وقت پیشش بودم و نور خورشید می افتاد روی صورتم جلوی نورو نمیگرفت و به زور وادارم میکرد بالا رو نگاه کنم تا نور توی چشمام بیفته و برام میخوند:اگه افتاب تو چشات خونه کنه...
میتونه میلادو دیوونه کنه میتونه تو ایینه ی چشمای تو گل شب بو موهاشو شونه کنه................................................
حالا خودش نیست و من هیچ وقت به اسمون نگاه نمی کنم