♥خاطرات عاشقانه ی من♥
از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد عشقم طاقت نیاورد واز شهر خودش پا شد اومد!یه روز قرار شد بیاد دنبالم بریم خرید,خلاصه رفتیم مجتمع الماس شرق هم گردش هم خرید!
من از استرس داشتم میمردم اما به رو خودم نمیاوردم اما طفلی عشقم تابلو بود...
یکم که دور زدیم گفت خانومی بشین برم آب طالبی بگیرم بیام؟آقا دیدم کل مغازه دارا و مردم دارن از خنده غش میکنن!!سرمو برگردوندم دیدم عشقم از استرس پله برقی رو داره برعکس میره بالا...هر دومون تا چشممون افتاد بهم تا جایی که میشد خندیدیم!
یادش بخیر عجب روزی بود!
لایک=نفسم مگر میشود تو را دست نداشت؟؟؟