م
میم مثل... ۱۳ سال پیش
پیام

♥خاطرات عاشقانه ی من♥
از طرف دانشگاه رفته بودم مشهد عشقم طاقت نیاورد واز شهر خودش پا شد اومد!یه روز قرار شد بیاد دنبالم بریم خرید,خلاصه رفتیم مجتمع الماس شرق هم گردش هم خرید!
من از استرس داشتم میمردم اما به رو خودم نمیاوردم اما طفلی عشقم تابلو بود...
یکم که دور زدیم گفت خانومی بشین برم آب طالبی بگیرم بیام؟آقا دیدم کل مغازه دارا و مردم دارن از خنده غش میکنن!!سرمو برگردوندم دیدم عشقم از استرس پله برقی رو داره برعکس میره بالا...هر دومون تا چشممون افتاد بهم تا جایی که میشد خندیدیم!
یادش بخیر عجب روزی بود!
لایک=نفسم مگر میشود تو را دست نداشت؟؟؟

ح
حسن احمدیان ۱۰ سال پیش
پیام

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم/
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم/
در آستان مرگ که زندان زندگی است/
تهمت به خویشتن نزن که زیستم/
پیداست از رنگ و رویم ای عشق/
یک روز خنده کردم و عمری گریستم/
طی شد هفده سالم وانگار بیستم/
چون بخت وکام نیست چه سود از دیویستم/
گوهر شناس نیست در این شهر مهدی جان/
من در صف بی وفایان چگونه بگویم که کیستم؟(

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.